E-MAIL
ARCHIVE

Flash player plug-in





  L O V E   S T O R Y 

با هـم باشـيم

http://pourhamzeh.blogsky.com - بدون شرح

http://paaeez.persianblog.ir - برگای زرد پائیز

 

Copyright :
. استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر نام ماخذ ( بیا با هم باشیم ) و یا لینک به یادداشتها مجاز است
All Rights Reserved!
Sepideh - 2003

 

 

پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤

حـــــــــــــــــــــرکـــــــــــــــت

 

نمی دونم وقتی مجبور بشی تمومه حرفاتو واسه خودت تکرار کنی چه حالی بهت دست می ده ؟! لذت می بری یا حس تنــــفر توی تو شروع به رشد می کنه  لذت از اینکه به کسی محتاج نیستی انقدر قوی هستی که کسیو نخوای که براش حرف بزنی تا سبک شی . تنفــر از اینکه انقدر تنهایی  که مجبوری تمومه روز با خودت حرف بزنی تا شاید حرف زدن یادت نره !!!تا حالا به این فکر کردی که چرا آدما انقدر با هم فرق دارن ؟ چرا بعضیا هستن اما بعضیا نیستن ؟ چرا تو می خندی اما من نه چرا من حس لذتمو با کسی قسمت نمی کنم اما تو می کنی و هزار تا چرای دیگه که هم من می دونم هم تو . یکی از تنهایی لذت می بره یکی از تو جمع بودن اما تا حالا به این فکر کردی که تو از چی لذت می بری و جز کدوم دســـــــته ای بازم باید بگم که نمی دونم چرا ، کجا ، کی  من می فـــــهمم که جز کدوم دسته ام فقط اینو می دونم که هستم اما چــه بودنی بودنی که مجبوری با خودت باشی اما بعضی موقعها با تــــــــکرار کردنه خیلی چیزا به این نتیجه می رسم که اگه با خودم باشم بهتراز اینه که با تو ، اون ، شما .... باشم می دونی چرا ؟ چــــــــــون همه فقط حــــــــــــرف می زنن فقط حــــــــــــــــرف ، امـــــــــــــــــــــــا مــــــــــن اون حرفهارو با خودم می زنم که حرف زدنه صادقانه یادم نره .  

همه حرف می زنن اما دروغ می گن چه فایده داره با کسی حرف بزنی اما دروغ باشه پس ساکت باش .  

چه فایده داره با کسی حرف بزنی اما بهش تو دلت بخندی پــــــس حــــــــرف نزن ســــــــــــاکت باش .  

چه فایده داره کسی باشه که باهاش حرف بزنی اما صداتو نشنوه پس حرف نزن ساکــــــــــــــت باش

چه فایده داره کسی باشه که باهاش حرف بزنی اما تو رو نبینه یا نخواد ببینه پس ساکت باش حرف نزن

چه فایده داره با کسی حرف بزنی که می خواد حرفهای خودشو بهت ثابت کنه پس ساکت باش حرف نزن

چه فایده داره که دلت خوش باشه که داری حرف می زنی که سبک شی اما سبک شدنت فقط ظـــاهری باشه می خواستم بگم اگه حرف نمی زنم واسه اینه که خودم باشم نخوام به تمومه اون چراها فکر کنم و با خودم کلنجار برم پس حرف نمی زنم ساکتم با خودمم تا حرف زدن یادم باشه اما حرفی که فایـــــــــــده داشته باشه نه زجر .خیلی روزا شده که فکر کردم همه این آدمایی که من می بینم چه جوری نفس می کشن همشون کسیو دارن که باهاش حرف بزنن اگه ندارن چه کار می کنن  آیا حساشون از تــــــو هوا به هم منتقل می شه یا نه پس دلـــــــــــم خواست امتحان کنم نمی دونم کی بود اما یه شبی از همه اون شبهای تنهایی بازم زد به سرم رفتم با خودم راه برم فرصت خوبی بود واسه امتحان  کسیو نمی دیدم اما از نفسی که اونا می کشیدن منم نفس می کشیدم یه لحظـــــه احساس کردم دارم خفه می شم چون دروغو با اون نفسا کشیدم بالا بغض داشتم چون بغــــــض تو هوا بود  . جلو تر داشتم عصبانی می شدم چون داشتم از اون نفس می کشیدم که همه می کشیدن و فضا فضای عصبانیت بود یه جایی دلم واسه بغل دستیم سوخت چون اونی که بغل دستم داشت نفس می کشید دلش واسه من سوخته بود من از همون نفس ، نفس می کشیدم . به این فکر می کردم که تو هم همین حسو داری ، اونـــم داره داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که همه می تونن مثل هم باشن و حســا از تو هوا هم می تونه منتقل بشه پس اگه تنهایی عیب نداره همه می فهمن چی می کشی  اما نمی دونم چی شد که  انقــــدر تو خیاله خودم غرق بودم که فقط یهو صدای فحشـــــــو شنیدم که می گفت هووووووووووووووو اگه می خوای بمیری برو خودتو غرق کن نیا جلویی ماشینه کسی اونم بدبخت کن همه افکارم پاره شد  گــــم شد پـرپر شد چرا فکر کرد می خوام خودمو بکشم ؟چرا به خودش اجازه داد به من فحش بده ؟ چرا تو اون لحظه من دلم نی خواست به کسی فحش بدم منم تو همون هوا بودم پس بازم با سر به ســـــــنگ خوردم تمومه فکرام ، معادله هام بهم ریخت که نه همه نمی تونن مثل هم باشن حس از تو هوا منتقل نمی شه پس بازم فهمیدم که تنهام  . پس راه رفتم رفتمو رفتم دلم می خواد از خیلی چیزا بنویسم از روزام که نمی دونم چه جوری می گذره و از شبام که با گریه قسمت می شه اما نوشتنه من دردی رو دوا نــــمی کنه . همیشه فکر می کردم اگه دل نوشتهامو نگه دارم یه زمانی یه جایی به درد می خوره اما بازم بی نتیجه بود چون نتیجه که نداشت هیچ تمومه بودنمو ازم گرفت الان که دارم می نویسم نمی دونم حسمو می تونم تو نوشتم بذارم یا نه اگه می شد خیلی خوب بود که حسمو بفهمی بدونی که خرابم بــــدونی که دیگه همون حرفهارم میترسم با خودم تکرار کنم پس ساکتم واسه همینه که حرف زدن یـــــادم رفته اگه قاطی حرف می زنم واسه اینه که خیلی وقته ساکتم اما یه چیزایـــــی یادمه که می گم روزی که واسه همیشه نوشتنو گذاشتم کنار بازم یه روزی بود از همون روزا بازم نوشــته بودم واسه دلم اما تو کامنتها فحش دیدم فحشی که نه تنها ناراحتم نکرد بلکه تکونم داد یادم آورد که سنگ و شیشه با هم جور نمی یاد . به شبه افسرده آزرده دلها تاریکی می یاد نور نمی یاد من دنباله نو بودم دنباله سنگس که شیشه رو نشکونه اما اون فحشها تکونم داد که بابا نیست . نمی شه ، نگرد ، نخواه ، ناله نکن ، گشتــــم نبود نگــــرد نیست واسه همین ننوشتم اما خراب شدنم زودتر شد کم کم تموم شدم تــا الان دلم خیلی پره اما ناله نمی کنم دلم خیلی گرفته اما زار نمی زنم دلم خیلی برات تنگه اما حــرف نمی زنم چون نتیجه هام غلط بود اگه می بینی دوباره نوشتم واسه اینه که حرفامو ، حسمو بگم اما واســــــه خودم خـــوده خودم اما مگه خودی هست ؟ پس دنباله خودمم اما پیدا نمی کنم دلم نمی خواد به اون نتیجه برسم اما پس ساکت باش حــــرف نـــزن

 

گفتی : برای اينکه بگويی که هستی نبايد می رفتی گفتم : چگونه بگويم که جا به جايی من حرکت من است نه هجرتو جدا شدن من حرکت می کنم که از تو بنويسم که تو را از تمام زاويه هايت ، تمام منظره هايت ديده باشم گفتی  : نبايد می رفتی گفتم : نرفتم ، ماندم گفتی  : به قهر رفتی گفتم : ديروز به تو نرسيدم که امروز رفته باشم من از آغاز از نخستين ديدار در کنار تو ماندم گفتی : هوايم را از صدايت را پر کردی و يک روز بی خبر صدارا بريدیو رفتی گفتم : دور يا نزديک چه فرقی می کند اگر صدا را می شنوی گفتی : نزديکتر بايد می آمدی گفتم : فاصله در نگاه ماست اگر من را نزديکتر می خواهی با من حرکت کن نايست با من بيا گفتی : کجا گفتم : به نزديکترين جایِ اين گره به امن ترين جایِ اين صدا که ما را به جانب يکدیگر پرتاب می کند صدايی مشترک که دريا شدن را به ما می آموزد گفتی : می دانم بازگشت صدای خود را از من می خواهی من شايد انعکاس صدای تو نبوده ام گفتم : بودی ، هستی ، خواهی بود  من از تو گلايه ای ندارم گفتی  : من سايه توام نه گلايه گفتم : باش در من باش نه بيرون از من گفتی : هستم هستم امــــا تو نبايد می رفتی

 

 

 

 

 

 


دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳

برای هميشه خداحافظ

سلام

داشتن احساسات ادم زنده نگه می داره اما زياد شدنش اصلا خوب نيست . الن يه حسی دارم که دلم نمی خواد هيچ کدومتون اونو پيدا کنيد يه حس که هم شيرينه مثل عسل هم تلخ مثل زهر پس می شه اسمشو گذاشت زهر عسل ... اشک ريختنم ديگه دردمو دوا نمی کنه بعضی می گن درده من از بی درديه اما نمی دونن درد بی دردی خودش بزرگترين درده . خودت بزار جای من يه درد داری که به هيچ کس نمی تونی بگی حتی از تکرار کردنش پيش خودتم می ترسی چه برسه به اينکه بخوای به کسی بگی . وای نمی دونی نمی دونی که چی می کشم همون بهتر که ندونی چون خودمم نمی دونم وای که من چقدر حالم بده .... وای که دلم می خواد مثل ابر ببارم ... وای که دلم می خواد داد بزنم و انقد اين صدای فريادمو زندانش نکنم .... وای وای وای .... نمی دونم حسيو که دارم بتونم بگم يا نه اما می دونم که هيچ کدومتون نمی تونيد درکش کنيد يه حس که ته خطه ... يه حس که ديگه هيچيو نمی خوام حتی خودمو ... اين بار برگشتنم خيلی بيهوده بود فقط داشتم تلاش بی خود می کردم که بتونم بازم باشم اما بودنی که با چنگ و دندونه به درد نمی خوره پس همون بهتر که اصلا نباشه و نباشم . از همه شماهايی که بهم سر زدين و می زدين ممنونم . اميدوارم همتون به چيزايی که می خواين برسين و بتونيد با خودتون کنار بياين بعضی موقعها به جايی می رسم که احساس می کنم کاش نبودم کاش نمی ديدم کاش نمی شنيدم اما به قول معروف اينا همش کاشکی که با کاشتنش سبزم نمی شه فقط عقده می شه رو دل ادم . حتما شماها همتون بعضی موقعها به اين حس رسيدين منم الان رسيدم درست همين الان که دارم اينو می نويسم دلم می خواد اشک بريزم اما نمی تونم .... زخم دلم تازه شده اين زخم هر از گاهی دهن باز می کنه که ديگه عادی شده اينم ديگه مهم نيست . انقدر حالم بده که نمی دونم دارم چی می نويسم فقط اومدم بگم مواظبه خودتون عشقاتون دلای پاکتون و خاطراتتون باشين . اميدوارم هر کس اينجا می ياد موفق باشه . من بــــــــــــــــــــــــــرای همـــــــــیــــــــشــــــــــــه رفتـــــــــــــــــــــــم .

اينجا ديگه تعطيله

واسه هميشه

هم اينجا تعطيله

هم نويسنده اينجا


شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳

وصـــــيــــت نـــــــامــــــه

ای کسانی که مسئول من هستید و من را می شناسید  هنگامی که تابوت مرا بر دوش دارید پار چه ای سیاه بر تابوتم بیندازید تا همه بدانند سیه روزگار بودم و در تنهایی و سیاهی زندگی کردم و تنها شب تيره  با من دوست بود .  دسته گل رز قرمزی بر پارچه سیاه گذارید تا همه بدانند در حین ســـیه روزی نیز در انتظار عشق همیشه دسته گل رز برایم آورید زیرا که من همیشه آن را دوست داشته و نگه  می داشتم چون او را مظهر عشق می دانستم و با نگهداری از او به این حس می رسیدم که به عشـــــــــــق نزدیک تر خواهم شد و روزی او خواهد آمد .

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند در زندگی چه زجــری کشیده ام و همیشه تـــــنها دستان بوده که دردهای مرا دیده آنها را کشیده و تنها او بوده که برای من به سوی آســــمان دراز شده و دردهای مرا با درد به او گفت و از او خواست که کمی از آنها بکاهد .

 چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار بودم در انتظار کسی ، چیزی ، ترانه ای  و حتی نفسی که مرا از چشم انتظاری در آورد مرا را آرام  کند و من را به  آرامش برساند . با چشمانتان اشـــــــک نریزید زیرا من خود به دنبال اشک چه شبها را که به صبح رساندم . پاهایم را بیرون بگذارید تا همه بدانند مشکلات زندگی را تحمل کرده و همیشه در حرکت بودم . در حرکت برای رسیدن به آینده ای نا معلوم ، در حرکت برای فردا که افسوس نمی دانم ، نمی دانی کدام فردا فقط حرکت کردم ، کردی به کجا ؟! ناکجا .... شاید بهترین جـــــایی که وجود داشته در تمام عمرم ناکجا بوده و تمام تنهایی مرا پناه داده  و بعد  از به خاک سپردن قطعه ترانه ای بگذارید که بدانند و بدانی که هرگز تـــرانه ای برای من خوانده نشد اما من به امید خوانده شدن آن ترانه به همه ترانه ها گوش فرا  دادم به امید اینکه از یک ترانه برای من نفس بسـازی و بســازد و باشی که برای تــو نفـــــس بسازم . یخی بر مزارم بگذارید که با طلوع اولین اشعه ای خورشید آب شود و به جای چشمان مهربان مــادرم بر روی مزارم گریه کند تا من بدانم که هنوز در پناه بغل مهربان و راحت مادر و آن ترس از تنها بودن و نبودن مادر را از من بگیرد زیرا مادر تنها پشتیبان من بوده در تمام طول زندگی . بر سر مزارم که آمدید به روی من آب گرم  بریزید تا گرمای نفس کشیدن و زنده بودن را حس کنم . سنگ بزرگ و سنگینی را  بر روی من گذارید تا سنگینی و وقار پدر را همیشه به یاد داشته باشم و به یاد داشته باشم که تکیه گاه من ( پدر ) مثل سنگ پا برجا و محکم بود .  و در پایان به روی سنگ مزارم بنویسید (( سیه روزگار ، غریبه ،محافظ گل رز، رودخانه ی اشک را دنبال می کردم  ، در حرکت به ناکجا  ، خواهان آرامش و مهــــــــم تر از همه تـــــــنـــــــهــــــــا )). این وصیت زا برای همه آنهایی که مسئول من بودند و مرا می شناختند بخوانید البته اگر کسی وجود داشته باشد .

 

وقتی ديدم تو چشمات يه دنيا غم نشسته ، بغض سياه حسرت راه گلوتو بسته ، برای آخرين بار دسته منو گرفتی وقتی هنوز نرفته بهونه می گرفتی

وقتی که گفتی نرو گريه امونم نداد ، وقتی ميخواستم بگم می خوام بمونم باهات ، به جز دل سپردن ، رفتنو بی تو مردن ، غمها رو بی تو بردن ، منو نبر از يادت منی که بی تو مــــردم

 

 


پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۳

بازم اومدم

سلام . بازم سلام .

می دونم الان پیشه خودتون می گید اه بازم این دختره اومد اما خوب چکار کنم بازم نشد که برم و وبلاگمو با دوستایی که اینجا پیدا کردم فراموش کنم اخه با شما بودنو نوشتن خودش یه دنیا بود و من می خواستم سعی کنم این دنیا رو از خودم بگیرم .... به هر حال بازم تصمیم گرفتم بنویسم از اتفاقات و تجربیات ، داستانهای حقیقی و دروغی و همه این مدتیو که نبودم بگم و بنویسم .

می دونم هر شروعی یه پایانی داره اما به قول یارانه آزاده ( که امیدوارم همتون بشناسیدشون و بدونید کیو می گم ) چرا تو همین شروع و پایان خوب نباشیم و خوب زندگی نکنیم یا الان که موضوعه ما درباره وبلاگ و نوشتنه چرا خوب ننویسیم من اومدم که شروع کنم به خوب نوشتن و حقیقی نوشتن ، اومدم که بازم یه شروعه دوباره کنم و تا خط پایان خوب پیش برم البته سعیه خودمو می کنم امیدوارم موفق بشم . صحبت از یارانه آزاده کردم نمی دونم شما می دوید چیه یا نه اما من الان تا جایی که می تونم واستون توضیح می دیم . یاران آزاده اسم یه برنامست که از شبکه جام جم پخش می شه یا بهتر بگم به قول این رژیم یکی از همون تلویزیون های لوس آنجلسی پخش می شه اسم مجری این برنامه آزادست و هر روز به غیر از شنبه ها و یک شنبه ها سر ساعت 7 عصر پخش می شه که اسمشو ساعت آزادگی و عشق گذاشتن منظورم از این تعریفا و معرفی کردن این برنامه اینه که به همه شما دوستای خوبم توصیه کنم که حتماً ین برنامه رو ببینید چون هدفش اینه که ما رو به یاده خودمون بندازه و ما رو به اصل خودمون برگردونه و کمک کنه که بتونیم اون چیزی باشیم که خودمون از خودمون می خوایم ... به امیـــــــد اون روز .

 

داشت فکر می کرد که چرا همیشه اون چیزیو که می خواسته یا توقع داشته به دست نیورده . بیشتر لحظاتشو داشت به این موضوع فکر می کرد و به نتیجه نمی رسید و چون به نتیجه نمی رسید شروع می کرد به غصه خوردن و کلافه شدن . اما فایده نداشت که نداشت همش به این فکر می کرد که تو این دنیا به این بزرگی کجاش و داره چکار می کنه فکــر فکـــر فکــر ... شاید دلیلش این بوده که دلشو به چیزایی خوش کرده که فنا شدنی بودن یا به کسی اعتماد کرده و به اون تکیه کرده که تکيه گاهه خوبی نبوده  آره حتما دلیلش همین بوده چون وقتی به کسی تکیه کنی که خودش یه روز پایه هاش می ریزه تو رو هم با خودش می بره به تو رحم نمی کنه شاید تو رو خراب کنه تا خودش بمونه استوار بمونه ، شاید تو رو پل کنه یا پله که بتونه از روی تو رد شه بره بالا بالا بالا ... آره بعدشم تو می شینی غصه می خوری که چرا اون چیزی که می خواستم نشد و من نشدم . خوب آخه بابا جونه من می شه آدم یه راهو اشتباه بره و به مقصدی که می خواد برسه معلومه که نه ! قبول کن که وقتی انتخابت اشتباه باشه به جایی که می خوای نمی رسی و فنا می شی فـنـا . به کسی تکیه کن که استوار باشه خودش موندنی باشه از حس اینکه انگل باشی فرار کن می دونم اون از تو استفاده می کنه اما تو یاد بگیر از دیگری اسفاده نکنی ، یاد بگیر خودت باشی و به این قانون همزیستی مسالمت آمیز اصلا توجه نکن تو از خونه خودت تغذیه کن ، شعر خودتو بخون ، غذای خودت بخور ، سایه خودتو داشته باش ، یه کلام بگم خودت باش خــــودت ... همیشه به این فکر کن که این یه چرخشت که یه روزی هم بالاخره قرعه به نامه تو می یوفته و نوبت تو می شه پس خوبی کن تا خوبی ببینی پس انگل نشو تا انگل ، زالو به جونت نیوفته ، ببخش تا رها شی و رها شه ، بخند تا بهت بخنده و بتونی با خیاله راحت بخندی می دونم یه کم سخت ( یه کم که چه ارض کنم ) اما اگه تـــــــــو بخوای می تونی پس نشین غصه بخور که من کیم ، از کجا اومدمو به کجا می خوام برم اصلا کجا ایستادم چرا این نشد و اون نشد خودت اشتباه کردی انگل شدی افتادی به جونه کسی که خودشم انگله یه زالو که از خونه دیگران تغذیه می کنه ، تکیه گات خوب نبود که این حالو روزته تکیه گاتو عوض کن بشو خودت بشو یه انسان تنها اما انــســــان اگه دیگه غصه خوردی بگو من بد گفتم .  

 

دله هیچ کی مثل من غربته اینجا رو نداره ، دیگه حرفای عـلاقه همه مـــــــــــــــــردن تو دلم

مثل گنجیشکهای بی دونه و  بی جای محله دیگه هیچ جا تو درختها جای من نیست که برم

بـا تـــو بـــودن خیـــلی وقتـــه که گذشتــــه بی تــو بــــودن مثل مهـــــــــــــــــــره سرنوشته

دیگـــه اســـــم تـــو رو هــــی زمــــزمـــــه کـــردن نـــه تـــو می شــــه نـــه فــــــرقـــی داره

بارونـــــه از ســر شــــب هــمش می بــــاره تــو گــوشــم داد می زنـــه هـمش می نــالــــه

دیگــــــه هیچ کی  مثله من غربته اینجا رو نداره زنـــــــــدگی ارزش این همه اشکها رو نداره

دله هیچ کی مثله من غربت اینجا رو نداره دیگه حرفهای علاقه همه مـــــــــــــــــــردن تو دلم

 

 


عناوین مطالب وبلاگ

بازم اومدم :: پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۳





یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

 و اين بود آخــــــــــــــــــــر ماجــــــــــــــــــــــــــــــــــرا

 


عناوین مطالب وبلاگ

  :: یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۳





چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

اسمشو هر چی دوست داری بزار

  سلام   

آخه  نمی دونم این زندگی لعنتی از جونه اون چی می خواد . دیگه واقعا نمی تونه تحملش کنه شاید به نقطه ای رسیده که خودشم نمی دونه باید چه کار کنه ا اصلا نمی دونه چی می خواد واسه همینم کم کم داره همه چیزشو از دست می ده . اول از همه خودشو . خودش... اگه دیگه چیزی باقی مونده باشه از اون . فکرش دیگه ماله خودش نیست تا کی ساکت بمونه آخه اون  پر از آرزوهای قشنگو بزرگه  . زندگی الان دیگه چیزی نیست جز یه کابوس وحشتناک . کابوس س س س س س س ....

مامان : دیگه حق نداری آرایش کنی مملکت خرابه تو رو با دخترای ... مقایسه می کنن . تو آرایش می کنی پس دلت می خواد که مثه اونا باشی

بابا : دختره بی هدف از موقعه ای که بزرگ شدی دردسر بودی .

خواهر : اه . تا کی می خوای به اين دیوونه بازيهات ادامه بدی  .

خودش : آخه من کيم ؟؟ وای یعنی همه اينای که می گن من هستم آره ؟!! وقتی مادر خودت اینارو بگه چه حسی بهت دست میده .

مامان : دختره دیوونه آخه تو چته چرا با کسی حرف نمی زنی . می خوای چه کار کنی ؟ با کی می خوای بری بیرون . بو سیگار می دی . سیگار کشیدی ؟ دیگه نمی خواد بری سر کار . می خوای با خودت چه کار کنی

بابا : تو مشکل روحی روانی داری . تو داری ما رو از هم می پاشونی . تو بی هدفی یا بهتر بگم انگــــــــــــلی

خواهر : ای بابا کی می میری از دستت خلاص شیم اخه تو چه موجوده اضافه ای هستی .

خودش : آیـــــــــا من اینم ؟ یه انگل ؟ اندر من زیادیم

حالا از  بیرون بشنوید  از دل بی نوا و تنهای او ... ببخشید خانوم من یعنی بهتر بگم دوسته من از شما خوشش اومده می خواد با شما دوس شه . او : بخشید من نمی تونم یعنی نمی خوام با کسی دوست شم . جواب : به ... که نمی خوای دوست شی او : پس خوش اومدن چی بود که با یک جواب منفی تبدیل به فحش شد و رهگذری ساده .. و حالا نفر بعدی و بعدی .. می دونی چیه من بدون تو نمی تونم . از وقتی تو اومدی من تازه فهمیدم زندگی یعنی چی نمی دونی نمی دونی چقدر دوست دارم . تماس تلفنی قطع می شود و در ثانیه ای بعد در تلا ش برای گرفتن مجدد  و شنیدن صدای بوق های پشت سر هم که نشون دهنده اینه که یه نفر داره با تلفن حرف می زنه ...... بعد از ساعتها . با کی حرف می زدی ؟ من ؟ من با کسی حرف نمی زدم مگه تو این خونه به غیر از من دیگه کسی نیست . کاشکی اونی بشه که تو می گی و فردای اون روز دیدن اون با یه کسه دیگه حالا اون : پس دوست داشتن چی بود که به این زودی فراموش شد و منجر شد به شکستن اون ...دروغ و دروغ و دروغ . ریا ، ریا و ریا .

وقتی قدم بر می داره دلش می خواد درون آدمارو ببینه دلش می خواد بدونه چرا باید اینجوری بشه  اگه ادم واقعا ادم باشه پس چرا اینکارورو می کنه . اون اشتباه کرده و می دونه اشتباهش چی بوده این بوده که اعتماد کرده و صادق بوده

حالا دیگه اونم می خواد بشه گرگ  می خواد بشه اونی که همه ازش می خوان یه زالو یا بهتر بگم یه کفــــــــــــــــــــتار

حالا دیگه اون حالش از همه به هم می خوره از همه حتی از خودش و اونو شماها ساختین . تو ، من ، اون ، ما ... دیگه آدمی نمی بینه پس اونم می شه اون چیزی که همه می خوان ...

 حالا مدتها گذشته و اون تبدیل به این شده بشنوید .... یه موجود تنها ، محبوس در خودش و تنهایی خودش یه شکاک یه گرگ که دلش می خواد هر چی دروغه بدره و از بین ببر یه موجود که حالش از بوی آدمی زاد به هم می خوره اون حالا یه خون آشـــــــــام شـــــده که تنهاست  دیگه حس نمی کنه که پوچه . که انگله . یا دیگه حداقل دیگه واسش مهم نیست که چیه حالا دیگه اگه بازم اون حرفارو هم بشنوه فقط از کنارشون می گذره و یه لبخند می زنه ... يه آدم از آدما کم شد و به جمع اونا پیوست  اون آدم می تونه من باشم ، تو باشی يا هر کسه ديگه اما آخه چرا ؟؟

آره دوست جونام این مشکلیه که همه ما باهاش سر و کار داریم و دیگه بهش عادت کردیم و خیلی ساده از کنارش می گذریم دیگه با این دروغا و کلکا زندگی میکنیم . البته اگه بشه اسمشو زندگی گذاشت . بشین فکر کن ببین در روز چقدر دروغ می گی و این دروغا چقدر به نفعته ؟ حالا اون دروغ دل چند نفرو می تونه بشکونه بعدش به خودت امتیاز بده و به خودت آفرین بگو و خودتو تشویق کن نمیخواد من اینکارو واست می کنم آفـــــــــــرين .

دلم می خواد این شعرو بنویسم :

چرا وقتی که آدم تنها می شه غمو و غصش قده یه دنیا می شه ؟! 

می ره یه گوشه پنهون می شینه اونجارو مثه یه زندون میبینه .

غم تنهايی اسيرت می کنه تا بخوای بجمـــــــی پيرت می کنه

وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه غم می یاد یواش یواش خونه دل در می زنه یاد اون شبها می یوفتم زیر

مهتابه بهار توی جنگل لبه چشمه می نشستیم منو و یار

 غمه تنهايی اسيرت می کنه تا بخوای بجمـــــــی پيرت می کنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغه  ابرارو چوب می زنه اشک این ابر زیاده اما دریا نمی شه

غم تنهايی اسيرت می کنه تا بخـــوای بجمـــــی پيرت می کنه

تـــــا بعــــد . سـپـيــده


شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳

داستان زندگـــــــــی پری
پری
می خوام واستون یه داستان بگم اونم یه داستان که خودتون می تونید رو واقعی یا غیر واقعی بودن اون قضاوت کنيد . و اين موضوع بستگی داره به شناخت شما از اطرافتون و روزگار ....
حلقه دايره ای را که بچه ها تشکيل داده بودند ، نگاه کردم . همه بچه های کوچه بودند . حتی بچه های کوچه اونوری هم اومده بودن .کسی سايه و آفتاب نکرد ، آفتاب تند بود و زمين داغ ولی با اين حال خيلی ها نشسته و تعدادی ايستاده بودند . پهلوون در وسط حلقه بود ، وسايل معرکه گيريشو را هی جابه جا می کرد و خودشو آماده نمايش می کرد . سر تا پا نشاط و شوق ديدن در فضا موج می زد . پيرمردی سر تا پا خاکی ، شلوار ارتشی وصله داری با يک گاری مشغول فروش خاک بود و با فرياد برای اعلام خبر اينکه حضور دارد . تو اين فکر بودم که همه چيز اون خاکی و شبيه يک تل خاک متحرک است . فرياد او بلند اما بم بود . پهلوون زنجيری دور بازوش پيچيد و فرياد بر آورد : يا علی از تو مدد . زور زد سرخ شد ، سياه و نفس در سينه حبس کرد و رها کرد دوباره چين به ابرو انداخت و گفت : بگو يا علی و جمعيت فرياد زد يا علی و اين بار زنجير پاره شد . کف زدن و هيا هو بچه ها همه فضا رو پر کرده بود پيرمرد تنگ سايه ديوار ايستاده بود و از دور نگاه می کرد تا زنجير پاره شد خنديد و با کمی تعجب گفت : بنازم خدا قوت کوچه امروز پر شده بود از شور و هيجان . کوچه آرامش نداشت . ( شاه منظر ) دست دخترش پری را گرفته بود به نبش کوچه که رسيد گونی را به ديوار تکيه داد و پری را نشاند و يک عروسک پلاستيکی که يه چشم شيشه ای آبی رنگ داشت و يه چشم نداشت از زنبيل بيرون آورد و بدستش داد . پری نشستو با عروسک بازی کرد و هی گفت : نی نی . ( روشن ) دختر ديگه شاه منظر طبق چوبی را از خانه ای که به ديوارش تکيه داده بودند گرفت و جنب پری و شاه منظر گذاشتو گفت : مادر من دارم می رم بازار شاهدونه بخرم به غير از اون چيز ديگه ای نمی خوای ؟ شاه منظر از پر مقنعه سرش گره ای رو باز کرد و مقداری پول به روشن داد و گفت : يه بسته خروس نشانم بگير . روشن پولو گرفتو رفت . پری با عروسک بازی می کرد و هی می گفت نی نی . شاه منظر نگاهی به او انداخت و به دور دستها خير شد و به فکر فرو رفت بنظر می آمد دنبال خاطره ای محو می گردد . پهلوون بساطشو جمع می کرد تا به جای ديگری برود تعدای از بچه ها دنبالش رفتند . شاه منظر به آمد و رفتها خيره شده بود زير لب گفت : روزی رسان خداس . کوچه آرامش نداشت . پری کر و لال بود چشم راستش کمی انحراف داشت کر يش طوری بود که کلماتو سنگين و سخت بيان می کرد . عاشق حرف زدن بنظر می آمد برای همين هميشه از خودش صدايی در می آورد . خل نبود اما خل می نمود مخصوصاً وقتی با عروسک پلاستيکيش بازی میکرد . وقتی عروسکشو دستش می گرفت می شد يه مادر نمونه مادر بودن گويی جزی از ذات دخترکان است . خيلی پيش تر از اون که سرکار استوار ( طمراس وطن پرست ) در اين خانه ساکن شود شاه منظر در باغ آن بود و با تخته و مقوا و پلاستيک اتاقکی ساخته بود و يه رشته سيم برق از همان جا به اتاقکه مقوايش کشيده بود . که فقط باعث روشنايی و راه انداختن يه پنکه می شد . زمانی که سرکار استوار به اين خانه اومده بود وقتی از وضع شاه منظر مطلع شد نه تنها باعث آزار او نشد بلکه با روی خوش با چهره گشاده رو به شاه منظر کرده و گفته بود : مادر اگر چيزی خواستيد اصلا نگران نباشيد به خودم بگوئيد . شما هم مثه مادر خودم روشن و پری هم مثه خواهرام . از آن روز خيال ناراحت شاه منظر راحت شد اين برخورد بعد از آن روز باعث شد که مثه يه خانواده به نظر بيان . سرکار استوار صاحب يک روحيه برجسته بود که دوست نداشت زير دستش احساس ضعف و ناتوانی کنند در يکی از شبهايی که فرمانده ژاندارمری بود در موقع بازديد از وضعيت شام پرسنل ديده بود که روشن و تعدادی زن و بچه ديگر چگونه التماس می کردند که غدای مانده و اضافه آنان را بگيرند . سرکار استوار در تاريکی از روی صداهای التماس و زجه ( روشن ) تشخيص داده بود که اين اوست که برای لقمه ای غذا التماس می کند .بعد از ان سرکار استوار چنان ترحمی در دلش لانه کرد که به هر صورتی که می دانست علاوه بر اينکه مراقب زندگی آنان بود آشکارا و پنهان کمک مالی و غذايی به آنان می کرد . شاه منظر که چين و چروک سالها ، رنج و سختی به آموخته بود که دوست و دشمن را بشناسد چنان مهری در دلش رشد کرده بود که او هم فرزندش است و با اطمنيان و اعتماد کامل به او می نگريست و اين پيوند عميق تر و عميق تر شد ... اکنون کوچه چون بازار شام پر جنب و جوش و پر از رفت و آمد بود . شاه منظر طبق عادت ديرينه و هميشگی کار خود را انجام می داد جا و ماکن کاسبيش را از دست نمی داد و با پری سايه ديوار می نشست و عروسک پلاستيکی را بدست پری ميداد اما اين موضوع ديری نپائيد . اگر بلايی سر پری می آمد خودش که کر و لال بود پس بيچاره مادرش و روشن . اما حس غريبی در پری رشد کرده بود . او اکنون دختر بچه نبود ، هيکل درشتش ، خوش اندام و زيبا شده بود و سينه هايش برجسته و خوش تراش شده بودند که هر بينندهای را جذب ميکرد پری چند نوبت هنگامی که عروسک بازی ميکرد سينه های خود را که چون دو گوی زيبا بود و خوش ترکيب بدون در نظر گرفتنه بچه های کوچه از پيراهنه خود بيرون آورد و به دهان عروسک گذاشته بود و ادای زنانی را که صاحب نوزاد هستند و به آنان شير می دهند را در می آورد . و هر بار که شاه منظر او را از اين کار منع کرده بود او با صورت اشک بار فرياد زده بود : نی نی . اين عمل باعث شده بود که شاه منظر نرگان شود و ترجيح دهد تا خلوت شدن کوچه پری را در خانه نزد روشن بگذارد . بعد از آن روز شاه منظر تنها بساط می کرد او ناراحت به نظر می رسيد که گم کرده ای دارد . ات و عيال سرکار استوار تا هوا رو به گرمی گذاشت وسايل خود را جمع کردند و به سوی شيراز حرکت کردند . او وعده گذاشت که فلان روز منتظر من باشيد تا دنبالتان بيايم . سرکار استوار هم برای فرار از تنهايی با گرفتن نگبانی بجای اين دوست آن دوست محبوبيتی پيدا وصف ناپذير پيدا کرده بود .همه او را دوست داشتند . فقط گاهی اوقات که از شب بيداری و کشيک بودن خسته می شد چاره ای نداشت که صبح يا ظهر در خانه به استراحت بپردازد . سرکار استوار خسته و کوفته به خانه آمد همانجا که نشسته بود دراز کشيد . صدای از اتاقک شاه منظر آمد تعجب کرد اين موقع روز کسی نيايد در خانه باشد کنکاوانه به سمت اتاق رفت و از پنجره داخل را نگاه کرد در اتاق پری پيراهن خود را پائين کشيده بود و سينه های زيبای خود را در دهن عروسک فرو کرده بود . سرکار استوار مات و مبهوت به اين صحنه نگاه می کرد و حسی هوت انگيز و شيطانی سر تا پای وجودش را فرا گرفت و بی اراده وارد اتاق شد پری بدون شرم و حيا سينه های خود را تکان می داد سرکاراستوار هر چه بيشتر نزديک پری می شد بی اراده تر می شد چهره اش تغيير حالت داده بود رنگش سرخ شده بود و برقی غريب در چشمانش می درخشيد گويی او همان سرکار استوار دوست داشتنی نيست . پری را در آغوش کشـيـد .

* * *
شاه منظر از اونجا اسباب کشی کرد و رفت هيچ کس نفهميد چرا اون که به اون خونه و محله انقد علاقه داشت چرا یه هو اونم این همه بی خبر اونجا رو با اون همه خاطره گذاشت و رفت او رفت و ديگه هيچ کس از اون خبر نداشت . داشت می رفت مسافرت با اتوبوس برای بار اخر وسايلو چک کرد و داد به شاگرد راننده توقف اتوبوس برای صرف ناهار بهانه ای خوب برای پياده شدن بود از اتوبوس پياده شد با پولی که داشت دلش هوای آدامس کردطبقی آنطرف تر زنی داشت تخمه را استکان استکان می کرد و قيمت را محاسبه می کرد . نزديک شد خدايا چه می ديد او شاه منظر بود پری هم در کنارش نشسته بود نزديکتر شد بچه ای در بغل پری روی پاهايش بود دراز کشيده بود . چه بچه زيبايی ، چشمان آبی و موهای طلايی داشت ( چون عروسکی می نمود اما با دو چشم آبی زيبا و واقعی ) پری او را بغل کرد سينه هايش را در دهان کودکش گذاشت نگاش کرد و گفت نی نی !

تا بعد . سپیده

سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

کاش بود

 

سلام نمی خوام همش از غصه بگمو از نااميدی اما بالاخره پيش می ياد منم ادمم و ادما هم دل دارن پس از دلتنگی گفتن نشون می ده که من هنوزمم ادمم اميدوارم با خودتون نگين وای اين همش از غم و غصه می گه .

اگه بخوای بشینی و از اول مرور کنی حتما به آخرش نرسيدی داغ می کنی بلند می شی . می دونی یه زمانی وقتی بچه بودم  دلم می خواست می تونستم يه مهره مار داشته باشم که هر کاری دلم می خواد باهاش انجام بدم آخه شنيده بودم هر کس مهره مار داره همه کاراش زود  اما وقتی بزر گ تر شدم ديدم اگه مهره مارم داشتم کارام پيش نمی رفت يعنی فرقی به حال من نمی کرد . پس بی خيال مهره مار شدم . بعد از اون تو جمع دوستام که می نشستم حرف از بختک می شد می گفتن يه موجوده که می يوفته رو آدم البته وقتی خوابه می خواد اونو خفه کنه اما اين بختک عزيز دماغشو که از جنس طلاست خيلی دوست داره و اگه موفق بشی دماغشو بگيری هر چی بخوای بهت می ده واسه همين يه مدت وقتی می خوابيدم منتظر بختک بودم اما از اونم خبری نشد پس منم طبق معمول اونو به فراموشی سپردم يه روز که نشسته بودمو داشتم با خودم فکر می کردم که اگه مهره مارو ، بختکو داشتم اصلا از اونا چی می خواستم هر چی فکر کردم به هيچ نتيجه ای نرسيدم . فهميدم من اصلا نمی دونم چی می خوام پس مدتی مشغول فکر کردن به خواستم بودم . خلاصه فهميدم دلم يه نگاه می خواد يه اميد يه دلگرمی يا بهتر بگم يه عشق .... هميشه فکر می کردم من بايد  عشقو پيدا کنم واسه همين دوره افتاده بودم واسه پيدا کردن عشق خنده داره من دنبالش می گشتم غافل از اينکه اگه عشق باشه خودش می ياد يعنی خودش پيدا می شه مدتها گذشتو من در پی عشق ... اما بی فايده . تا اينکه يه اتفاق منو عاشق کرد يه اتفاق ساده آره اون منو پيدا کرده بود اون با نگاهاش ، با خنده هاش ، با حرف زدنش منو عاشق کرد حالا ديگه من تازه فهميده بودم دنيا چه رنگيه اصلا دورو و برم چه خبره همه چيزم شده بود عشقم . نمی دونم الان چرا دارم اينارو می نويسم فقط می دونم که حسابی دلم تنگه اخه می دونی چيه هم صدا ديگه عشقمو ندارم نه اينکه مثل همه عشقا به سر انجام نرسيده باشه يا اون يکی يکی ديگه رو ترک کرده باشه نه اصلا موضوع من يه چيز ديگست داشتم می گفتم من عاشق شدم نمی دونم چطوری يا چقدر طول کشيد ولی بالاخره اين اتفاق افتاده بود و من اصلا ناراحت نبودم تازه خيليم خوشحال بودم اما نمی دونم چرا خدا با ما سر ناسازگاری داشت نگذاشت من طعم خوبشو بچشم نمی خوام گلايه کنم ولی دلم گرفته اونم نه يه کم خيلی ... آخه من تازه داشتم طعم خوبو می چشيدم حالا ديگه نه دلم مهره مار می خواست نه بختک دلم فقط و فقط اونو می خواست با اون که بودم دنيا رو نمی خواستم آخه بودن با اون خودش يه دنيا بود همه چيز داشتم و هيچ چيز نداشتم آخه نمی دونستم زود می خواد تموم بشه وگرنه هيچ وقت ناراحتش نمی کردم  الان اينا رو دارم می گم می دونم ناراحت می شه  اما منم ديگه صبرم تموم شده دلم می خواد داد بزنم داد بزنم بگم ديگه بسمه ، ديگه نمی تونم واقعا ديگه به آخر خط رسيدم آخه تو بايد منو می ذاشتيو می رفتی بعد بهم بگی بی تابی نکن آخه می خوام بدونم مگه می شه ؟؟!!!؟!!؟!؟!؟!؟! تو بگو تو که به من می گی تحمل کن تا کی آخه اون که ديگه بر نمی گرده . می دونی می خوام بهت چی بگم می خوام اينو بگم که ما آدما هر چی که داريم قدرشو نمی دونيم خود تو همين که  می دونی عشقت نفس می کشه ، راه  می ره ، هنوزم می خنده خودش يه دنياست همين که می دونی هنوزم هستش خيلی خوبه اميد داری که شايد يه روز برگرده اما من ... ميدونم اون ديگه نيست که با خنده هاش منو مست کنه و با نگاش منو خواب... می دونی چی می خوای بگم پس خوب گوش کن همين که اون زندست خيلی خوبه پس بهش فکر کن . دوستش داشته باش و با خاطراتش زندگی کن ببخشش و برو جلو نذار دير بشه آخه تا اخر عمر خودتو نمی بخشی بعد سوختن اون بدتره تا ساختنش .

 اگه ناراحتت کردم فقط واسه اين بود که دلم گرفته بود  آخه دلم انداز يه غصه بزرگ پره و بعضی وقتا فوران میکنه ديگه از متداومی خسته شدم ولی کاری نمی تونم بکنم ديگه بعد از اون همه چی عادی شده حتی بعضی وقتا خدا هم اونطوری می شه منظورمو که می فهمی ؟! 

کاشکی بود و می ديد . اما می دونم که حواسش به من هست پس می گم که من هنوزم ...    

تو رفتی بی من اما من دوباره دارم از تو برای تـــــــو می خونم

سکوت لحظه های تلخو بشکن نذار اينجا تک و تنــــــــها بمونم

 هنوزم با تو ام تا اخرين شعر نگو وقتی برا عاشق شدن نيست

حالا هر جا که هستی باورم کن بدون با ياد تو تنـــــــــــها ترينم

 هنوزم زير رگبار ترانه کناره خاطــــــراته تـــــــو می شــــــــــينم

منو ياد خودم بنداز دوباره  بذار از ابر سنگين نگاهم بازم بارون دلتنگی بباره

نذار اينجا تک و تنها بمونم                                   

تا بعــــد . سپيده     

                                                                                                                         

 


عناوین مطالب وبلاگ

کاش بود :: سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢





پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢

شکار نگاه - فرصــــــــت طلایـــــــــــی
سلام رفيق :‌ پيش از اينکه سنگ بشی ! دو قدم مونده به سخت شدن . يه وجب تا نفوذ ناپذير شدن يه پله تا جرم گرفتن و زنگ ردن ، بوی نا گرفتن . سر مرز پوچی و بی تفاوتی و بی خيالی ، تا پايان راه ... يعنی فسيل شدن . درست پيش از اين لحظه تاريک نيستی ، دقيقه ای هست که می تونی با يک نگاه شکارش کنی . اون فرصت طلايی کليد قفل تنهايی . ساحل نجات پس از گذر از در يای طوفانيه . آرامش قبل از طوفانه . اون فرصتی رو که می گم شانس بزرگ زندگيه . همون عرض تبريکه ، که می تونی اونو تو هزار توی پر پيچ و خم زندگی پيدا کنی . عبور از هفت خان رستمه پيش از اينکه بترسی و وابدی پيش از اينکه از پاداش تقدير نااميد بشی . پيش از اينکه تو شطرنج زندگی کيش و مات بشی . اين لحظه مثه يه معجزه ظهور می کنه ، مثه يه بارون بهاری روح تشنه و زخمی تو رو مداوا می کنه . يه سيلی سبز بهت می زنه که بعد از اون چشات همه جا رو و همه کسو سبز می بينه وقتی چشات سبز شد می تونی يه بار ديگه امتحان کنی می تونی يه بار ديگه متولد بشی . اين فرصت از نفساتم به تو نزديک تره . اونو در ياب مبادا تو رو جا بذاره . اون وقت زندگی از شير مادرت به تو حلال تره . تا آدم هست غمم هست . گل بی خار زود چيده می شه عمرش کوتاست . زندگی بی رنج ارج نداره . وقتی غم و غصه نا غافل می ياد سراغمون مثه مهمونه ناخوندست مجبوری قبولش کنی . آش کشک خاله س بخوری يا نخوری پاته . اما می شه بعد از اين که غمو و غصه چترشو تو زندگيمون وا می کرد راه نجاتی پيدا کرد . اين که بخوای اون راه نجات رو دريابی يا نخوای ديگه با خودته . گوش کن رفيق ، شايد اون فرصت که می گم تو همين لحظه نجاتت بده شايد هما همين الان رو درخت نشسته باشه تا نپريده حواست به من باشه . نذار تلخ بشی . اين دل صاحب داره صاحبشم تويی ! زندگی به همين يه راهی که تو داری می ری ختم نمی شه . اين راه نشد يه راه ديگه آخه می دونی چيه زندگی شعبده بازييه تردستی زياد بلده . عاشقش بودی ؟اينا همش حرفه کدوم عشق ! بگو سر کاری . الکی خوشی . اگه عشق بود که نمی رفت و تو رو تو خماری نمی ذاشت تو رو تو نيمه راه جا نمی ذاشت . اگه حرفامو نمی خوای گوش کنی گوشاتو بگير اما تو رو خدا چشماتو وا کن . عشق و دلدادگی نشونی داره . عشق يه طرفه مايه دردسره . همين که طرف خودش به يه بهونيی رفته خودش يه جور جوابه ! اگه تو می گی عاشقشی من باور می کنم . عشق خط کشی بلد نيست . عشق مثه بارونه خشک و تره و با هم خيس می کنه . می گی از دوريش خيلی رنج می کشی ! عيب نداره جونم بکش می دونی چرا چون خودت خواستی بذار اين رنج عشق تو رو پاک و زلال کنه . بذار خامی و نادونی تو وجودت ، با حرارت اين درد و رنج پخته بشه . از خودت بپرس تو اين عشق بی کلک ،کجای کار ميزون نبوده ؟! يا اگه طرف نا غافل رفته کدوم قسمته وجودش واسه تو ناشناخته بوده . شايد شما دو نفر يه جای آدرسو اشتباه اومدين. نذار با خيالبافی پات گير کنه تو گل واموندگی . برو تو عمق وجودت سرک بکش ، خودتو ديد بزن . ببين اگه از اون جدا شدی کجايی کارو اشتباه اومدی . می دونی چرا اشتباه کردی و فکر می کنی که به صفر رسيدی من که همه حرفم از اول همين بود اصلا می دونی موضوع چيه . ده نه ده نمی دونی اخه موضوع اينه که تو اصلا اون فرصت طلايی رو نشناختی . اون نگاه رو شکارش نکردی . می دونم دل پردی داری اما چه می شه کرد اشتباه از خودت بوده بايد می شناختيش حفطش می کرديش ، واسش جايگاه ابدی انتخاب می کردی . پس تا دير نشده بجمب . برو دنبالش بهش بگو اونو شناختی ، بهش بگو جای خاليشو حس کردی اگه اينارو بتونی بگی معلموه حالا ديگه تونستی شکارش کنی پس مثه ماتا منو نگاه نکن و راه بيوفت راستی يادت نره به منم خبر بدی رفيق . من منتظرم آخه منم لحظه ها رو شناختم لحظه خوب من لحظه ای که تو بهم خبر بدی تونستی اون نگاه رو شکار کنی .
تـــــــــــــــــــــــــــا بعـــــــــــــــد . سپيده

یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢

بچه سوسول باش تا کامروا شوی
 
سلام اين متنو که می خونيد به نقل از منابع معتبر دنيوی و آخروييه پس لطفا با دقت بخونيدش
بچه سوسول باش تا كامروا باشی

 From now on Taxi drivers are not allowed to give rides to men and women who have no family relations with each other, in case of occurrence they'd be warned and if repeated will be penalized.

رانندگان تاكسی كه از این پس اقدام به سوار كردن زن و مرد غریبه‌ای كه هیچ نسبت فامیلی با یكدیگر ندارند، كنند ضمن تذكر به آنان از سوی ماموران راهنمایی و رانندگی در صورت تكرار جرم، جریمه می شوند. معاون انتظامی راهنمایی و رانندگی تهران در حالی كه این موضوع را جرم اعلام كرده است، گفت: این اقدام از ابتدای بهمن ماه با همكاری و ابلاغ به سازمان تاكسیرانی به منظور توجیه رانندگان تاكسی آغاز شده است. این كار فعلاً در حد تذكر به مسافران و رانندگان تاكسی است اما از ابتدای سال آینده با اجباری شدن این طرح، اقدام از تذكر خارج شده و رانندگان متخلف جریمه خواهند شد

● غرغر (1)

مدارك لازم برای سوار شدن به تاكسی:

- شناسنامه طرفین ممهور به مهر دفترخانه ازدواج

- ترجیحاً یك دوجین اولاد (بهتر است در بغل خانم یك نوزاد تعبیه شود كه از چانه تا فرق سر دهانش را باز كرده و ونگ بزند)

- همراه داشتن والدین از عمه‌ی مادربزرگ تا خاله‌ی بابابزرگ محض استشهاد

- استشهاد در محل سوار شدن به تاكسی از افراد خوش‌نام و كسبه محل با استامپ مرغوب و اعلا

- گذراندن آزمایش‌های پزشكی مربوطه (پیشنهاد می‌گردد در صندوق عقب هر تاكسی تجهیزات مخصوصی جهت آزمایش DNA مسافران و ریشه‌های ژنتیكی آنان تعبیه گردد. بدیهی است تهیه‌ی لوله آزمایش، لیوان یك‌بار مصرف، پیپت، ارلن، قطره‌چكان، میكروسكوپ و روپوش سفید برای رانندگان به عهده سازمان تاكسیرانی خواهد بود)

● غرغر (2)

آقای سفسطه با خانمی «نسبتا» سوار تاكسی می‌شود. گیر می‌دهند:

- شما با هم نسبتی دارید؟

- نسبت هر كس با كل هستی نظیر نسبت خود اوست با تمامیت خویشتن. آری نسبی است، حتی ارتباط زن و شوهری نیز نسبی است و این نسبیت است كه علل هر معلولی را تعریف می‌كند.

● غرغر (3)

- مادرجون قربون جوونیت بی‌زحمت منو برسون اون ور خیابون

- شرمنده خانوم. چون شما مادر واقعی من نیستین، امكان نداره.

● غرغر (4)

- ونك می‌خوره؟

- چی رو؟

- ای بابا! چی چی چی رو میگم ونك مسیرته؟

- آره ولی شما آقا و خانوم چه نسبتی با هم دارین؟

- ایشون دكترهستن. خانومم تو خونه داره می‌میره. میخوایم زود بریم.

- نچچچچچچچ...امكان نداره داشم! ما اهل خلاف ملاف نیستیم. برو كنار بذار باد بیاد.

● غرغر (5)

البته این قانون تنها شامل افراد نگون‌بخت و كم‌‌درآمد (آسیب‌پذیر وارث زمین سابق) است كه با «خط 11» و تاكسی و اتوبوس سر و كار دارند و وسع‌شان نمی‌رسد كه ژیانی هم بخرند تا دچار وساوس شیطانی نشوند و البته فساد و فحشا هم مربوط به اینهاست كه از سر سیری شكم میرند خانم بازی! و صد البته به همین دلیل، این قانون شامل افراد متشخص، آقازاده و فرست‌كلاس نمی‌شود. چون مملكت ما مملكت سرمایه‌دارسالاری است و سرمایه‌داری از همه لحاظ حتی بیش از اخلاق، حرف اول را می‌زند:یك جایی در هر جای شهر دو نفر مذكر و مونث از یك جایی در شمال شهر، ماكسیمای مشكی. هر هر می‌خندند و صدای پخش هفت چهار راه آن ورتر هم شنیده می‌شود: دهانت را می‌بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم...یك مامور وظیفه‌شناس راهنمایی‌كننده به آنان نزدیك می‌شود:- ببخشین جناب مصدع اوقاتتون می‌شم اصلاً جای نگرانی برای شما نیست فقط یه سوال ساده داشتم خدمتتون محض انجام وظیفه،ببخشین شما با هم نسبتی دارین؟- بله ما با همدیگه متناسبیم. چطور مگه؟- هیچی خواستم عرض كنم به پای هم پیر شین مبارك باشه ایشالا.نتیجه: بچه سوسول باش تا كامروا باشی

● غرغر (6)

آقای خرازی با خانم بی‌نظیر بوتو توی ماشینی نشسته‌اند. تكرار ماجرا:

- آقا شما با هم نسبتی دارین؟

- نه عزیزم. چطور مگه؟

- پس غلط كردی با خانوم غریبه سوار شدی بیا پایین بینم

- بابا من خرازی‌ام.... ئه؟ ئه؟ یعنی چه؟

- خرازیی؟ چرا نمیشینی سر مغازه‌ت؟ اومدی خانوم‌بازی؟ بیا پایین معطل نكن...

● غرغر (۷)

ایران 3000 - اولین سری از دوربین‌های «نسبت‌یاب» در چهارراه‌ها و اتوبان‌های سراسر كشور نصب شد. روابط عمومی سازمان كشف نسبت‌مسافرین (راهنمایی و رانندگی سابق) در پاسخ به خبرنگار ما در خصوص تاریخچه ساخت این دوربین گفت: والله ما هزار سالی هست داریم رو این پروژه‌ی مهم و ملی كه گام بزرگی در پیشرفت مملكتمون به شمار میاد كار می‌كنیم و امیدواریم این تنها مشكل لاینحل وطن عزیزمون رو حل كنیم.

● دعای پایانی: خداوندا! به بندگانت بیاموز تو وجود داری، اما نه اینجوری!

حالا بايد خنديد يا گريه کرد از اين به بعد ديگه تاکسی بی تاکسی  تـــا  بعـــــــد  . سپيده

 



   





این قالب فقط برای وبلاگ بیا با هم باشیم طراحی شده است .
« بیا با هم باشیم »
http://sepidehjoon.persianblog.ir
sepi_dark_devil@yahoo.com

سپیده - 2003