E-MAIL
ARCHIVE

Flash player plug-in





  L O V E   S T O R Y 

با هـم باشـيم

http://pourhamzeh.blogsky.com - بدون شرح

http://paaeez.persianblog.ir - برگای زرد پائیز

 

Copyright :
. استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر نام ماخذ ( بیا با هم باشیم ) و یا لینک به یادداشتها مجاز است
All Rights Reserved!
Sepideh - 2003

 

 

شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳

داستان زندگـــــــــی پری
پری
می خوام واستون یه داستان بگم اونم یه داستان که خودتون می تونید رو واقعی یا غیر واقعی بودن اون قضاوت کنيد . و اين موضوع بستگی داره به شناخت شما از اطرافتون و روزگار ....
حلقه دايره ای را که بچه ها تشکيل داده بودند ، نگاه کردم . همه بچه های کوچه بودند . حتی بچه های کوچه اونوری هم اومده بودن .کسی سايه و آفتاب نکرد ، آفتاب تند بود و زمين داغ ولی با اين حال خيلی ها نشسته و تعدادی ايستاده بودند . پهلوون در وسط حلقه بود ، وسايل معرکه گيريشو را هی جابه جا می کرد و خودشو آماده نمايش می کرد . سر تا پا نشاط و شوق ديدن در فضا موج می زد . پيرمردی سر تا پا خاکی ، شلوار ارتشی وصله داری با يک گاری مشغول فروش خاک بود و با فرياد برای اعلام خبر اينکه حضور دارد . تو اين فکر بودم که همه چيز اون خاکی و شبيه يک تل خاک متحرک است . فرياد او بلند اما بم بود . پهلوون زنجيری دور بازوش پيچيد و فرياد بر آورد : يا علی از تو مدد . زور زد سرخ شد ، سياه و نفس در سينه حبس کرد و رها کرد دوباره چين به ابرو انداخت و گفت : بگو يا علی و جمعيت فرياد زد يا علی و اين بار زنجير پاره شد . کف زدن و هيا هو بچه ها همه فضا رو پر کرده بود پيرمرد تنگ سايه ديوار ايستاده بود و از دور نگاه می کرد تا زنجير پاره شد خنديد و با کمی تعجب گفت : بنازم خدا قوت کوچه امروز پر شده بود از شور و هيجان . کوچه آرامش نداشت . ( شاه منظر ) دست دخترش پری را گرفته بود به نبش کوچه که رسيد گونی را به ديوار تکيه داد و پری را نشاند و يک عروسک پلاستيکی که يه چشم شيشه ای آبی رنگ داشت و يه چشم نداشت از زنبيل بيرون آورد و بدستش داد . پری نشستو با عروسک بازی کرد و هی گفت : نی نی . ( روشن ) دختر ديگه شاه منظر طبق چوبی را از خانه ای که به ديوارش تکيه داده بودند گرفت و جنب پری و شاه منظر گذاشتو گفت : مادر من دارم می رم بازار شاهدونه بخرم به غير از اون چيز ديگه ای نمی خوای ؟ شاه منظر از پر مقنعه سرش گره ای رو باز کرد و مقداری پول به روشن داد و گفت : يه بسته خروس نشانم بگير . روشن پولو گرفتو رفت . پری با عروسک بازی می کرد و هی می گفت نی نی . شاه منظر نگاهی به او انداخت و به دور دستها خير شد و به فکر فرو رفت بنظر می آمد دنبال خاطره ای محو می گردد . پهلوون بساطشو جمع می کرد تا به جای ديگری برود تعدای از بچه ها دنبالش رفتند . شاه منظر به آمد و رفتها خيره شده بود زير لب گفت : روزی رسان خداس . کوچه آرامش نداشت . پری کر و لال بود چشم راستش کمی انحراف داشت کر يش طوری بود که کلماتو سنگين و سخت بيان می کرد . عاشق حرف زدن بنظر می آمد برای همين هميشه از خودش صدايی در می آورد . خل نبود اما خل می نمود مخصوصاً وقتی با عروسک پلاستيکيش بازی میکرد . وقتی عروسکشو دستش می گرفت می شد يه مادر نمونه مادر بودن گويی جزی از ذات دخترکان است . خيلی پيش تر از اون که سرکار استوار ( طمراس وطن پرست ) در اين خانه ساکن شود شاه منظر در باغ آن بود و با تخته و مقوا و پلاستيک اتاقکی ساخته بود و يه رشته سيم برق از همان جا به اتاقکه مقوايش کشيده بود . که فقط باعث روشنايی و راه انداختن يه پنکه می شد . زمانی که سرکار استوار به اين خانه اومده بود وقتی از وضع شاه منظر مطلع شد نه تنها باعث آزار او نشد بلکه با روی خوش با چهره گشاده رو به شاه منظر کرده و گفته بود : مادر اگر چيزی خواستيد اصلا نگران نباشيد به خودم بگوئيد . شما هم مثه مادر خودم روشن و پری هم مثه خواهرام . از آن روز خيال ناراحت شاه منظر راحت شد اين برخورد بعد از آن روز باعث شد که مثه يه خانواده به نظر بيان . سرکار استوار صاحب يک روحيه برجسته بود که دوست نداشت زير دستش احساس ضعف و ناتوانی کنند در يکی از شبهايی که فرمانده ژاندارمری بود در موقع بازديد از وضعيت شام پرسنل ديده بود که روشن و تعدادی زن و بچه ديگر چگونه التماس می کردند که غدای مانده و اضافه آنان را بگيرند . سرکار استوار در تاريکی از روی صداهای التماس و زجه ( روشن ) تشخيص داده بود که اين اوست که برای لقمه ای غذا التماس می کند .بعد از ان سرکار استوار چنان ترحمی در دلش لانه کرد که به هر صورتی که می دانست علاوه بر اينکه مراقب زندگی آنان بود آشکارا و پنهان کمک مالی و غذايی به آنان می کرد . شاه منظر که چين و چروک سالها ، رنج و سختی به آموخته بود که دوست و دشمن را بشناسد چنان مهری در دلش رشد کرده بود که او هم فرزندش است و با اطمنيان و اعتماد کامل به او می نگريست و اين پيوند عميق تر و عميق تر شد ... اکنون کوچه چون بازار شام پر جنب و جوش و پر از رفت و آمد بود . شاه منظر طبق عادت ديرينه و هميشگی کار خود را انجام می داد جا و ماکن کاسبيش را از دست نمی داد و با پری سايه ديوار می نشست و عروسک پلاستيکی را بدست پری ميداد اما اين موضوع ديری نپائيد . اگر بلايی سر پری می آمد خودش که کر و لال بود پس بيچاره مادرش و روشن . اما حس غريبی در پری رشد کرده بود . او اکنون دختر بچه نبود ، هيکل درشتش ، خوش اندام و زيبا شده بود و سينه هايش برجسته و خوش تراش شده بودند که هر بينندهای را جذب ميکرد پری چند نوبت هنگامی که عروسک بازی ميکرد سينه های خود را که چون دو گوی زيبا بود و خوش ترکيب بدون در نظر گرفتنه بچه های کوچه از پيراهنه خود بيرون آورد و به دهان عروسک گذاشته بود و ادای زنانی را که صاحب نوزاد هستند و به آنان شير می دهند را در می آورد . و هر بار که شاه منظر او را از اين کار منع کرده بود او با صورت اشک بار فرياد زده بود : نی نی . اين عمل باعث شده بود که شاه منظر نرگان شود و ترجيح دهد تا خلوت شدن کوچه پری را در خانه نزد روشن بگذارد . بعد از آن روز شاه منظر تنها بساط می کرد او ناراحت به نظر می رسيد که گم کرده ای دارد . ات و عيال سرکار استوار تا هوا رو به گرمی گذاشت وسايل خود را جمع کردند و به سوی شيراز حرکت کردند . او وعده گذاشت که فلان روز منتظر من باشيد تا دنبالتان بيايم . سرکار استوار هم برای فرار از تنهايی با گرفتن نگبانی بجای اين دوست آن دوست محبوبيتی پيدا وصف ناپذير پيدا کرده بود .همه او را دوست داشتند . فقط گاهی اوقات که از شب بيداری و کشيک بودن خسته می شد چاره ای نداشت که صبح يا ظهر در خانه به استراحت بپردازد . سرکار استوار خسته و کوفته به خانه آمد همانجا که نشسته بود دراز کشيد . صدای از اتاقک شاه منظر آمد تعجب کرد اين موقع روز کسی نيايد در خانه باشد کنکاوانه به سمت اتاق رفت و از پنجره داخل را نگاه کرد در اتاق پری پيراهن خود را پائين کشيده بود و سينه های زيبای خود را در دهن عروسک فرو کرده بود . سرکار استوار مات و مبهوت به اين صحنه نگاه می کرد و حسی هوت انگيز و شيطانی سر تا پای وجودش را فرا گرفت و بی اراده وارد اتاق شد پری بدون شرم و حيا سينه های خود را تکان می داد سرکاراستوار هر چه بيشتر نزديک پری می شد بی اراده تر می شد چهره اش تغيير حالت داده بود رنگش سرخ شده بود و برقی غريب در چشمانش می درخشيد گويی او همان سرکار استوار دوست داشتنی نيست . پری را در آغوش کشـيـد .

* * *
شاه منظر از اونجا اسباب کشی کرد و رفت هيچ کس نفهميد چرا اون که به اون خونه و محله انقد علاقه داشت چرا یه هو اونم این همه بی خبر اونجا رو با اون همه خاطره گذاشت و رفت او رفت و ديگه هيچ کس از اون خبر نداشت . داشت می رفت مسافرت با اتوبوس برای بار اخر وسايلو چک کرد و داد به شاگرد راننده توقف اتوبوس برای صرف ناهار بهانه ای خوب برای پياده شدن بود از اتوبوس پياده شد با پولی که داشت دلش هوای آدامس کردطبقی آنطرف تر زنی داشت تخمه را استکان استکان می کرد و قيمت را محاسبه می کرد . نزديک شد خدايا چه می ديد او شاه منظر بود پری هم در کنارش نشسته بود نزديکتر شد بچه ای در بغل پری روی پاهايش بود دراز کشيده بود . چه بچه زيبايی ، چشمان آبی و موهای طلايی داشت ( چون عروسکی می نمود اما با دو چشم آبی زيبا و واقعی ) پری او را بغل کرد سينه هايش را در دهان کودکش گذاشت نگاش کرد و گفت نی نی !

تا بعد . سپیده

   





این قالب فقط برای وبلاگ بیا با هم باشیم طراحی شده است .
« بیا با هم باشیم »
http://sepidehjoon.persianblog.ir
sepi_dark_devil@yahoo.com

سپیده - 2003