E-MAIL
ARCHIVE

Flash player plug-in





  L O V E   S T O R Y 

با هـم باشـيم

http://pourhamzeh.blogsky.com - بدون شرح

http://paaeez.persianblog.ir - برگای زرد پائیز

 

Copyright :
. استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر نام ماخذ ( بیا با هم باشیم ) و یا لینک به یادداشتها مجاز است
All Rights Reserved!
Sepideh - 2003

 

 

چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

اسمشو هر چی دوست داری بزار

  سلام   

آخه  نمی دونم این زندگی لعنتی از جونه اون چی می خواد . دیگه واقعا نمی تونه تحملش کنه شاید به نقطه ای رسیده که خودشم نمی دونه باید چه کار کنه ا اصلا نمی دونه چی می خواد واسه همینم کم کم داره همه چیزشو از دست می ده . اول از همه خودشو . خودش... اگه دیگه چیزی باقی مونده باشه از اون . فکرش دیگه ماله خودش نیست تا کی ساکت بمونه آخه اون  پر از آرزوهای قشنگو بزرگه  . زندگی الان دیگه چیزی نیست جز یه کابوس وحشتناک . کابوس س س س س س س ....

مامان : دیگه حق نداری آرایش کنی مملکت خرابه تو رو با دخترای ... مقایسه می کنن . تو آرایش می کنی پس دلت می خواد که مثه اونا باشی

بابا : دختره بی هدف از موقعه ای که بزرگ شدی دردسر بودی .

خواهر : اه . تا کی می خوای به اين دیوونه بازيهات ادامه بدی  .

خودش : آخه من کيم ؟؟ وای یعنی همه اينای که می گن من هستم آره ؟!! وقتی مادر خودت اینارو بگه چه حسی بهت دست میده .

مامان : دختره دیوونه آخه تو چته چرا با کسی حرف نمی زنی . می خوای چه کار کنی ؟ با کی می خوای بری بیرون . بو سیگار می دی . سیگار کشیدی ؟ دیگه نمی خواد بری سر کار . می خوای با خودت چه کار کنی

بابا : تو مشکل روحی روانی داری . تو داری ما رو از هم می پاشونی . تو بی هدفی یا بهتر بگم انگــــــــــــلی

خواهر : ای بابا کی می میری از دستت خلاص شیم اخه تو چه موجوده اضافه ای هستی .

خودش : آیـــــــــا من اینم ؟ یه انگل ؟ اندر من زیادیم

حالا از  بیرون بشنوید  از دل بی نوا و تنهای او ... ببخشید خانوم من یعنی بهتر بگم دوسته من از شما خوشش اومده می خواد با شما دوس شه . او : بخشید من نمی تونم یعنی نمی خوام با کسی دوست شم . جواب : به ... که نمی خوای دوست شی او : پس خوش اومدن چی بود که با یک جواب منفی تبدیل به فحش شد و رهگذری ساده .. و حالا نفر بعدی و بعدی .. می دونی چیه من بدون تو نمی تونم . از وقتی تو اومدی من تازه فهمیدم زندگی یعنی چی نمی دونی نمی دونی چقدر دوست دارم . تماس تلفنی قطع می شود و در ثانیه ای بعد در تلا ش برای گرفتن مجدد  و شنیدن صدای بوق های پشت سر هم که نشون دهنده اینه که یه نفر داره با تلفن حرف می زنه ...... بعد از ساعتها . با کی حرف می زدی ؟ من ؟ من با کسی حرف نمی زدم مگه تو این خونه به غیر از من دیگه کسی نیست . کاشکی اونی بشه که تو می گی و فردای اون روز دیدن اون با یه کسه دیگه حالا اون : پس دوست داشتن چی بود که به این زودی فراموش شد و منجر شد به شکستن اون ...دروغ و دروغ و دروغ . ریا ، ریا و ریا .

وقتی قدم بر می داره دلش می خواد درون آدمارو ببینه دلش می خواد بدونه چرا باید اینجوری بشه  اگه ادم واقعا ادم باشه پس چرا اینکارورو می کنه . اون اشتباه کرده و می دونه اشتباهش چی بوده این بوده که اعتماد کرده و صادق بوده

حالا دیگه اونم می خواد بشه گرگ  می خواد بشه اونی که همه ازش می خوان یه زالو یا بهتر بگم یه کفــــــــــــــــــــتار

حالا دیگه اون حالش از همه به هم می خوره از همه حتی از خودش و اونو شماها ساختین . تو ، من ، اون ، ما ... دیگه آدمی نمی بینه پس اونم می شه اون چیزی که همه می خوان ...

 حالا مدتها گذشته و اون تبدیل به این شده بشنوید .... یه موجود تنها ، محبوس در خودش و تنهایی خودش یه شکاک یه گرگ که دلش می خواد هر چی دروغه بدره و از بین ببر یه موجود که حالش از بوی آدمی زاد به هم می خوره اون حالا یه خون آشـــــــــام شـــــده که تنهاست  دیگه حس نمی کنه که پوچه . که انگله . یا دیگه حداقل دیگه واسش مهم نیست که چیه حالا دیگه اگه بازم اون حرفارو هم بشنوه فقط از کنارشون می گذره و یه لبخند می زنه ... يه آدم از آدما کم شد و به جمع اونا پیوست  اون آدم می تونه من باشم ، تو باشی يا هر کسه ديگه اما آخه چرا ؟؟

آره دوست جونام این مشکلیه که همه ما باهاش سر و کار داریم و دیگه بهش عادت کردیم و خیلی ساده از کنارش می گذریم دیگه با این دروغا و کلکا زندگی میکنیم . البته اگه بشه اسمشو زندگی گذاشت . بشین فکر کن ببین در روز چقدر دروغ می گی و این دروغا چقدر به نفعته ؟ حالا اون دروغ دل چند نفرو می تونه بشکونه بعدش به خودت امتیاز بده و به خودت آفرین بگو و خودتو تشویق کن نمیخواد من اینکارو واست می کنم آفـــــــــــرين .

دلم می خواد این شعرو بنویسم :

چرا وقتی که آدم تنها می شه غمو و غصش قده یه دنیا می شه ؟! 

می ره یه گوشه پنهون می شینه اونجارو مثه یه زندون میبینه .

غم تنهايی اسيرت می کنه تا بخوای بجمـــــــی پيرت می کنه

وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه غم می یاد یواش یواش خونه دل در می زنه یاد اون شبها می یوفتم زیر

مهتابه بهار توی جنگل لبه چشمه می نشستیم منو و یار

 غمه تنهايی اسيرت می کنه تا بخوای بجمـــــــی پيرت می کنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغه  ابرارو چوب می زنه اشک این ابر زیاده اما دریا نمی شه

غم تنهايی اسيرت می کنه تا بخـــوای بجمـــــی پيرت می کنه

تـــــا بعــــد . سـپـيــده


   





این قالب فقط برای وبلاگ بیا با هم باشیم طراحی شده است .
« بیا با هم باشیم »
http://sepidehjoon.persianblog.ir
sepi_dark_devil@yahoo.com

سپیده - 2003