E-MAIL
ARCHIVE

Flash player plug-in





  L O V E   S T O R Y 

با هـم باشـيم

http://pourhamzeh.blogsky.com - بدون شرح

http://paaeez.persianblog.ir - برگای زرد پائیز

 

Copyright :
. استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر نام ماخذ ( بیا با هم باشیم ) و یا لینک به یادداشتها مجاز است
All Rights Reserved!
Sepideh - 2003

 

 

شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳

وصـــــيــــت نـــــــامــــــه

ای کسانی که مسئول من هستید و من را می شناسید  هنگامی که تابوت مرا بر دوش دارید پار چه ای سیاه بر تابوتم بیندازید تا همه بدانند سیه روزگار بودم و در تنهایی و سیاهی زندگی کردم و تنها شب تيره  با من دوست بود .  دسته گل رز قرمزی بر پارچه سیاه گذارید تا همه بدانند در حین ســـیه روزی نیز در انتظار عشق همیشه دسته گل رز برایم آورید زیرا که من همیشه آن را دوست داشته و نگه  می داشتم چون او را مظهر عشق می دانستم و با نگهداری از او به این حس می رسیدم که به عشـــــــــــق نزدیک تر خواهم شد و روزی او خواهد آمد .

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند در زندگی چه زجــری کشیده ام و همیشه تـــــنها دستان بوده که دردهای مرا دیده آنها را کشیده و تنها او بوده که برای من به سوی آســــمان دراز شده و دردهای مرا با درد به او گفت و از او خواست که کمی از آنها بکاهد .

 چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار بودم در انتظار کسی ، چیزی ، ترانه ای  و حتی نفسی که مرا از چشم انتظاری در آورد مرا را آرام  کند و من را به  آرامش برساند . با چشمانتان اشـــــــک نریزید زیرا من خود به دنبال اشک چه شبها را که به صبح رساندم . پاهایم را بیرون بگذارید تا همه بدانند مشکلات زندگی را تحمل کرده و همیشه در حرکت بودم . در حرکت برای رسیدن به آینده ای نا معلوم ، در حرکت برای فردا که افسوس نمی دانم ، نمی دانی کدام فردا فقط حرکت کردم ، کردی به کجا ؟! ناکجا .... شاید بهترین جـــــایی که وجود داشته در تمام عمرم ناکجا بوده و تمام تنهایی مرا پناه داده  و بعد  از به خاک سپردن قطعه ترانه ای بگذارید که بدانند و بدانی که هرگز تـــرانه ای برای من خوانده نشد اما من به امید خوانده شدن آن ترانه به همه ترانه ها گوش فرا  دادم به امید اینکه از یک ترانه برای من نفس بسـازی و بســازد و باشی که برای تــو نفـــــس بسازم . یخی بر مزارم بگذارید که با طلوع اولین اشعه ای خورشید آب شود و به جای چشمان مهربان مــادرم بر روی مزارم گریه کند تا من بدانم که هنوز در پناه بغل مهربان و راحت مادر و آن ترس از تنها بودن و نبودن مادر را از من بگیرد زیرا مادر تنها پشتیبان من بوده در تمام طول زندگی . بر سر مزارم که آمدید به روی من آب گرم  بریزید تا گرمای نفس کشیدن و زنده بودن را حس کنم . سنگ بزرگ و سنگینی را  بر روی من گذارید تا سنگینی و وقار پدر را همیشه به یاد داشته باشم و به یاد داشته باشم که تکیه گاه من ( پدر ) مثل سنگ پا برجا و محکم بود .  و در پایان به روی سنگ مزارم بنویسید (( سیه روزگار ، غریبه ،محافظ گل رز، رودخانه ی اشک را دنبال می کردم  ، در حرکت به ناکجا  ، خواهان آرامش و مهــــــــم تر از همه تـــــــنـــــــهــــــــا )). این وصیت زا برای همه آنهایی که مسئول من بودند و مرا می شناختند بخوانید البته اگر کسی وجود داشته باشد .

 

وقتی ديدم تو چشمات يه دنيا غم نشسته ، بغض سياه حسرت راه گلوتو بسته ، برای آخرين بار دسته منو گرفتی وقتی هنوز نرفته بهونه می گرفتی

وقتی که گفتی نرو گريه امونم نداد ، وقتی ميخواستم بگم می خوام بمونم باهات ، به جز دل سپردن ، رفتنو بی تو مردن ، غمها رو بی تو بردن ، منو نبر از يادت منی که بی تو مــــردم

 

 


   





این قالب فقط برای وبلاگ بیا با هم باشیم طراحی شده است .
« بیا با هم باشیم »
http://sepidehjoon.persianblog.ir
sepi_dark_devil@yahoo.com

سپیده - 2003