E-MAIL
ARCHIVE

Flash player plug-in





  L O V E   S T O R Y 

با هـم باشـيم

http://pourhamzeh.blogsky.com - بدون شرح

http://paaeez.persianblog.ir - برگای زرد پائیز

 

Copyright :
. استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر نام ماخذ ( بیا با هم باشیم ) و یا لینک به یادداشتها مجاز است
All Rights Reserved!
Sepideh - 2003

 

 

جمعه ٤ مهر ،۱۳۸٢

ادامه ماجرا

سلام

امروز روز ۴ ام پائيزه خيلی حال و هوای پائيز با بقيه فصلا فرق می کنه همه خيابونه يه جور ديگست با اينکه فصل مردن درختهاست اما فصل زندگی آدماست ( البته برای اونايی که می رن مدرسه فصل بد بختيهاست ) بگذريم امروز اومدم که ادامه ماجرا رو بنويسم البته قبل ازاون می خواست از شما دوست جونام و همه اونايی که به من سر زدن تشکر کنم و بگم که به من لطف کردين و با ديدن پيامهای شما چقدر خوشحال شدم ....

دخترک قصه ما حسابی تو فکر بود که دوباره تلفن شروع کرد به زنگ خوردن اون نمی دونست که بايد چکار کنه خلاصه با هر دلهرای مه بود تلفنو برداشت ...

- الو  ... الو وای چرا حرف نمی زنی

- سلام بابا حالت خوبه آخه تو مهلت نمی دی که ادم حرف بزنه چته بابا جون ...

- اه بابا جون شمايی ببخشيد سلام ...

- سلام بابا نکنه عاشق شدی هواست به هيچ جا  نيست  ...

- نه بابا اين چه حرفيه  ( اما دخترک تو دلش به اين موضوع فکر می کرد که نکنه من واقعا عاشق شدم )‌

- خوب بابا جون مامانت کجاست .. الو بابا هستی

- آخ بابا جون ببخشيد نه مامان نيست نمی دونم کجا رفته من  خواب بودم

- باشه بابا مامان اومد بگو به من زن بزنه ...

خلاصه مکالمه تلفنی بابای دخترکم تموم شد اما تازه اول فکر دخترک بود اون داشت به اين فکر می کرد که نکنه باباش راست گفته باشه ... که بازم صدای تلفن در اومد اما اين دفعه خيالش راحت بود که اون پسره نيست

-الو  ... چرا حرف نمی زنی ؟ الو

- سلام خانمی با کی حرف می زدی تلفونتون اشغال بود ...

- بازم که شمايی بابا از من چی می خوای

- من که گفتم خودتو می خوام اما تو به حرفهای من گوش نمی دی !

- منم که به شما گفتم نمی تونم با شما دوست شم تو رو خدا اين بازيو تموم کن

- من تو رو می خوام و تو بايد با من دوست بشی ...

- من می خوام تو رو ببینم اما تو همش از من فرار می کنی آخه مگه من چکارت کردم  ....

 

- آخه ، آخه نمی شه نه اینکه نمی شه نمی تونم نمی تونم وای نمی دونم چی بگم ... اصلا نمی دونم باید چکار کنم

 

- چیه عزیزم چرا انقدر پریشونی مگه من از تو چی خواستم که انقدر برات سخته ... نکنه از من می ترسی

 

- نه بخدا اصلا موضوع این نیست که من می ترسم آخه من تا حالا ...  تا حالا ...

 

- من می دونم که تا حالا کسی جرات نکرده که به تو پیشنهاد بده واسه همینم هست که من تو رو خیلی دوست دارم اما تو رو خدا همین یه بار این کارو بکن ..

 

- آخه .. باشه ببینم چکار می کنم  ببین من امروز عصر کلاس دارم .

 

- آره می دونم همون کلاسه زبانتو می گی دیگه ...

 

- آره تو از کجا می دونی تو منو تعقیب می کنی آره ؟

 

- نه فقط می دونم کجا می ری و میای .. بده مواظبه  اونی که دوستش  دارم  باشم

 

- نه ولی واسم خیلی عجیبه که تو چطوری این کارو کردی که من نفهمیدم ...

 

- خوب دیگه اگه یه طوری رفتار می کردم که می فهمیدی که هیچ وقت به نتیجه نمی رسیدم مگه نه ؟ !

 

- آره ... خوب من دیگه باید برم با من کاری نداری

 

- نه وایستا ببینم حالا من عصر چکار کنم تو رو خدا مثل اون روز نکن که منو تو بارون ول کردیو رفتی آخه من نگرانت می شم ..

 

- بابت اون روز م معذرت می خوام دست خودم نبود ..

 

- نه عزیزم نمی خواد معذرت بخوای من تو رو واسه همین اخلاقات انتخاب کردم ... ببین من عصر ساعت 6 که کلاست تموم شد می یام دنبالت باشه ؟ پس تا بعد

 

- باشه با من کاری نداری ... خداحافظ

 

- الو الو قطع نکن .. بابا وایستا می خوای زود از دست من خلاص شی ... به مامانت اینا بگو که یه کم دیر می یای ... تا بعد ...

 

ارتباط بین اونا قطع شد اما دختر بیچاره نمی دونست که چرا قبول کرده از یه طرف می ترسید اما از یه طرفم خیلی خوشحال بود اما ترس بیشتر به اون غلبه می کرد

به هر حال اون سعی می کرد که خودشو آروم نشون بده همین طوری که تو فکر بود راهم می رفت که یه هو محکم خورد به یه چیزی ...آخ

 

- چته دختر چرا اینطوری می کنی نکنه واسه چشمات مشکلی پیش اومده که منو به این گندگی ندیدی ...

 

- وا مامان شمایی کی اومدی که من نفهمیدم ...

 

- علیک سلام .. من که خیلی وقته اومدم اما تو حواست نیست داشتی با تلفن حرف می زدی منم گفتم مزاحمت نشم

 

- ببخشید سلام یادم رفت ... تلفن من با تلفن حرف می زدم ؟!

 

-  نه پس من داشتم با تلفن حرف می زدم چته مادر حالت خوبه ؟ حالا کی بود که انقدر غرق حرف زدن باهاش بودی

 

- ( ته ته پته یادتون نره ) چیز بود ... نه نرگس بود نه نه مریم بود حالا چطو مگه ؟

 

- هیچی همین طوری ... مامان همین طوری که داشت حرف می زد رفت به طرف آشپزخونه .. بابات زنگ نزد با من کار داشته باشه ... ؟

 

- نه چطو مگه ؟ ( مامان هیچ وقت انقدر سئوال نمی کرد واسه همین عجیب بود )

 

- آخه امروز عصر قراره واسمون مهمون بیاد  می خواستم ببینم بابات چیزی راجعه به این موضوع نگفت .

 

- نه به من که چیزی نگفت نمی دونم .حالا این مهمونا کی هستن ؟

 

- آخه قراره واسه خواهرت خواستگار بیاد خواستگارای خواهرتن . ( وای هیچ خبری بهتر از این نبود امروز عصر خونمون شلوغ بود و کسی هواسش به اون نبود )

 

- راستی مامان من امروز می خوام برم خونه مریم اینا از کلاس که تعطیل شدم می رم اونجا یه کم دیر می یام ؟ باشه ؟

 

- باشه مادر اما دیر نکنیا من نگران می شم .

 

- چشم ( این چشمو با تمام وجود گفت  . اما کمی هم عجیب بود که اون داره این دروغو واسه اون جوون به خانوادش می گه )

 

 

مرسی دوست جونام که به من سر می زنيد . من بازم می يام تا بعد  

 

همتونو دوست دارم . ببخشيد که يه کم دير شد .

 

پـــــــــــــــــــــــــــــا یـــــــــــــــــــان قســـــــــــــــمت دوم

 

 

 


   





این قالب فقط برای وبلاگ بیا با هم باشیم طراحی شده است .
« بیا با هم باشیم »
http://sepidehjoon.persianblog.ir
sepi_dark_devil@yahoo.com

سپیده - 2003