E-MAIL
ARCHIVE

Flash player plug-in





  L O V E   S T O R Y 

با هـم باشـيم

http://pourhamzeh.blogsky.com - بدون شرح

http://paaeez.persianblog.ir - برگای زرد پائیز

 

Copyright :
. استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر نام ماخذ ( بیا با هم باشیم ) و یا لینک به یادداشتها مجاز است
All Rights Reserved!
Sepideh - 2003

 

 

سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

ادامه ماجرا و يکی مونده به آخر

سلام من بازم اومدم می دونم از خوندن اين داستان خسته شدين اما خوب بايد تموم بشه ديگه منم می نويسمش تا تموم بشه راستی می خواستم بگم که ۱ قسمت ديگه واسه اين داستان در نظر گرفتم بعد از اون اين داستانو تموم می کنم . راستی دوست جونام نظرتونو راجعه به اين داستان بگيد بهم . در ضمن الان هوا ابريه جای شماها خالی يه بوی نمی می ياد که آدم دلش می خواد بره و زير اون راه بره . جای شماها خالی خالی خالی ....

ظهر که می خواست بره کلاس دل تو دلش نبود همش فکر می کرد یه نفر داره اونو تعقیب می کنه از بس هواسش این ور و اون ور بود یهو موقعه پریدن از یه جوب خورد زمین . پا شود دور و ورو نگاه کرد دید کسی نیست یه نفس عمیق کشید و از اینکه کسی اونو ندید ه بود یه لبخند زد خودشو تکوند و با خیال راحت به راهش ادامه داد .

سر کلاسم اصلا نفهمید که چه اتفاقی افتاد یهو یادش اومد که نمی دونه کجا باید اون جوونو ببینه به خاطر همین هواسش به کلی پرت شده بود پرت که نه یه کم نگران شده بود . خلاصه با  هر دردسری بود اون کلاسو  که همیشه خیلی دوست داشت ولی اون روز براش تحملش سخت شده بود به آخر رسوند  ... وقتی داشت از کلاس می رفت بیرون معلمش صداش زد و گفت : امروز کجا بودی اصلا تو کلاس نبودی منم گفتم که مزاحم افکارت نشم آخه تو شاگرد خوبه منی به هر حال مواظبه خودت باش . اگه هم مشکلی داری به من بگو من اگه بتونم حتما کمکت می کنم .

 

- چشم خانم  ( از خجالت داشت می مرد آخه اون معلمشونو خیلی دوست داشت ) با اجازه خانم  . خداحافظ .

 

- خداحافظ عزیزم .جلسه دیگه می بینمت .

 

با دلهره و نگرانی از کلاس اومد بیرون اصلا حوصله خودشو هم نداشت فقط می خواست زود از اونجا بره بیرون وقتی از راهرو کلاس گذشتو به حیاط رسی یه نفس عمیق کشید اما مثل اینکه هر چی دلهره و نگرانی بود خدا امروز واسه اون خواسته بود چون یهو قلبش شروع به تپیدن کرد ، تپیدنی که اون تا حالا تجربش نکرده بود  از حیاط آموزشگاه اومد بیرون دور و ورشو نگاه کرد اما اثری از اون جوون ندید یه کم عصبانی شد با خودش فکر کرد که نکنه منو بذاره سر کار ، یا اون می خواسته که منو اذیت کنه یا خلاصه از این جور فکرها که یهو صدای یه بوق اونو از حالو هوای خودش در آورد ...

 

- ببخشید خانم شما منتظر کسی هستین ؟ هاهاها سلام من اومدم

 

- سلام شما کی اومدین که من نفهمیدم  ؟

 

- من خیلی وقته که اومدم اما نمی دونم تو حواست کجا بود فکر کردم نمی خوای بیایی پیش من واسه همین خودم اومدم جلو .. حالا لطفا سوار شو آخه همه دارن ما رو نگاه می کنن .

 

- دختر رفت به طرفدر عقب که یهو صدای جوونو شنید که گفت وای نه نه تو رو خدا بیا جلو آخه اون طوری همه فکر می کنن که من تو رو .... کردم . دخترم رفت طرف در جلو در و باز کردو نشست با صدای بسته شدن در صدای حرکت اونا شنیده شد ... تو پنج دقیقه اول حرفی بین اونا رد و بدل نشد که اون جوون سکوتو شکستو گفت خوب خانمی بالاخره به من افتخار دادیو  اومدی پیش من ... دخترک که تا اون موقعه جوونو کامل ندیده بود با صدای اون به طرفش برگشت و برای چند لحظه خشکش زد اون از هر نظر کامل بود یعنی واسه دختر قصه ما خیلی جذاب بود همونی بود که اون همیشه تو رویاهاش اونو می دید جوونی با صورتی استخونی ، پوست کندمی ، چشمهای عسلی و موهای بلند مشکی . با دستهای کشیده مردونه و قدی بلند ... با صدای خنده اون از رویاهاش اومد بیرون ... چیه چرا اینطوری نگام می کنی مگه منو تا حالا ندیدی که اینطوری نگام می کنی

 

- (  وای دختر ک داشت از خجالت می مرد )  . ببخشید من اصلا حواسم نبود  شما چیزی گفتین ؟

 

- به بابا ما رو باش پس من این همه مدت داشتم با خودم حرف می زدم ؟ ( خنده ) نه من چیزی نگفتم فقط گفتم که چه عجب ...

 

- آره اینجاهاشو که شنیدم منظورم اینه که به غیر از این دیگه چیزی نگفتین ؟

 

- نه من دیگه چیزی نگفتم .. خوب خانمی حالا تو تا کی وقت داری و بعد از اونم بگو که دوست داری کجا بریم ؟

 

- من ، من تا 1 ساعته دیگه وقت دارم

 

- مگه الان ساعت چنده  ؟ 1 ساعت کمه تو باید بیشتر پیش من بمونی

 

-  راستی من اسم شما رو نمی دونم ؟ یعنی من اصلا شما رو نمی شناسم  ؟!

 

- ( خنده بلند ) یعنی تو جدا اسم منو نمی دونی ؟ به هر حال  من اسمم    .. نه نه اصلا بزار ببینم خودت می تونی حدس بزنی ؟

 

- وای نه تو رو خدا اگه ممکنه خودتون بهم بگید اخه من اصلا الان فکرم کار نمی کنه  ...  آخه

 

- باشه عزیزم نمی خواد خودتو ناراحت کنی اسم من کیانه . و از آشنایی با دختر خوشکلی مثل تو خیلی خیلی خوشحالم ...

 

- شما به من لطف دارید اما منو  و شما که هنوز با هم آشنا نشدیم و اصلا معلوم نیست که آشنا بشیم یا نه من که بهتون گفت فقط و فقط به خاطر این اومدم که ببینم شما منو از کجا می شناسین و برای چی و چه جوری همه زندگی منو می دونید ... اصلا اصلا ...

 

- ده نه دیگه تو داری با من لج می کنی . من که گفتم من تو رو می خوام و مطمئن باش که تو رو هم به دست می یارم .

 

- آخه منو واسه چی می خوای من که گفتم نمی تونم با شما دوست باشم  من که شما رو نمی شناسم

 

- واسه همینم می گم که نمی تونم  ...

 

- خوب این که مهم نیست اگه مشکلت همینه می تونی با من کامل آشنا بشی البته اگه خودت بخوای اما باید به من کمی مهلت بدی .

 

- ببین  کیان آخ ببخشید آقا کیان .. ( صدای خنده ) همون کیان صدام کنی بهتره  البته اگه خواهش کنم و تو قبول کنی ممنون می شم  وقتی این خواهشو از من کرد نمی دونم چرا خوشحال شدم  آخه من اسمشو خیلی دوست داشتم دلمم نمی خواست که رسمی صداش کنم واسه همینم کوتاه اومدمو ادامه دادم ببین کیان من فقط می خوام اینو بدونم که چرا میای دنبال من یا بهتر بگم از من چی می خوای ( وقتی نگاهش می کردم یه حس غرور بهم دست می داد نمی دونم فکر می کردم که می تونم بهش تکیه کنم  واسه همینم بعد از سئوالم منتظر موندم تا اون شروع به صحبت کته آخه صداش یه تون خاصی داشت  به من آرامش می داد )

 

_ وقتی صدام می کنی دلم می خواد داد بزنم که من اونیو که می خواستم پیدا کردم  تو می خوای به چه نتیجه ای برسی به این که من یه آدم الافم و تو منو نمی خوای

نه خانمی تو اشتباه می کنی بیا و به من 1 ماه فرصت بده تو این یک ماه با من باش بعد اگه منو نخواستی من قول می دم که از زندگی تو برم بیرون  با من موافقی

 

- نمی تونستم در مقابلش مقاومت کنم واسه همین قبول کردم نمی دونم چرا اما وقتی با اون بودم مسخ می شدم همه چیو فراموش می کردم حتی زمانو وای گفتم زمان ساعت چند بود . وای کیان من خیلی دیرم شده منو زود برسون خونه تو رو خدا عجل کن ... چشم عزیزه دلم محکم بشین که رفتیم اما خیلی کم پیشم بودی ... تو طول راه من آروم به کیان نگاه می کردم اونم منو هر از گاهی نگاه می کرد یه لبخند ملیح می زد و حواسشو به رانندگی جمع می کرد ...  

 

پـــــــــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــان قــــــــــــــــسمــــــــــــت سوم

 

مرسی که داستانو خوندين . راستی نظر يادتون نره . من منتظرماااااااااا  .تا بعد .   


   





این قالب فقط برای وبلاگ بیا با هم باشیم طراحی شده است .
« بیا با هم باشیم »
http://sepidehjoon.persianblog.ir
sepi_dark_devil@yahoo.com

سپیده - 2003