E-MAIL
ARCHIVE

Flash player plug-in





  L O V E   S T O R Y 

با هـم باشـيم

http://pourhamzeh.blogsky.com - بدون شرح

http://paaeez.persianblog.ir - برگای زرد پائیز

 

Copyright :
. استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر نام ماخذ ( بیا با هم باشیم ) و یا لینک به یادداشتها مجاز است
All Rights Reserved!
Sepideh - 2003

 

 

یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢

قسمت آخر و ....

سلام بالاخره نوشتم کمی طول کشيد اما نوشتم . از همين جا از همتون تشکر می کنم که پا به پای من اومدين ممنونم راستی اگه دير بهتون سر زدم معذرت می خوام آخه چند روز به خودم مرخصی داده بودم ولی من که بدون شماها نمی تونم . واسه همين بازم اومدم  نوشتم چون نوشتن منو آروم می کنه اميدوارم از من خسته نشده باشين . ( بازم از همتون ممنونم  )  راستی ببخشيد اگه طولانيه آخه قسمت آخره   . بازم هوا ابرييه من دلم می خواد برم راه برم می نويسمو می رم . ببخشيد که خيلی حرف زدم

و اينک ادامه داستان

وقتی رسیدم خونه ساعت 9 بود دلم نمی خواست از کیان جدا شم اما مجبور بودم چون سابقه نداشت که من دیر برم خونه اما خوب اون شب تو خونه ما همه چی آروم بود و همه منو فراموش کرده بودن .. تا رفتم تو سلام کردم اما حواسم نبود که مهمون داریم مامانم چشم غرهای بهم رفت که حساب کار دستم بیاد منم خودمو جمع و جور کردمو بلند گفتم با اجازه و رفتم تو اتاقم داشتم لباسمو عوض می کرد م که صدای تلفنو شنیدم مطمئن بودم که خودم باید بردارم با عجله به سمت تلفن رفتم

 

- بله ؟ الو ... سلام عروسکه من خوبی دلم برات تنگ شد گفتم بهت زنگ بزنم  تو خونه که مشکلی پیش نیومد

 

- سلام من خوبم نه مشکلی نبود یعنی مامانم اینا حواسشون نبود  ( دلم نمی خواست فکر کنه که من خودمو باختم واسه همین گفتم ) خوب با من کاری نداری ؟ که تغییر حالت صداشم فهمیدم  -  نه من فقط می خواستم حالتو بپرسم دیگه مزاحمت نمی شم ( نمی دونم چرا یهو از این حرفی که زده بودم شیمون شدم واسه همین سریع گفتم ) راستی کیان تو نمی خوای از خودت به من آدرسی بدی آخه من چطوری تو رو پیدا کنم ؟  - پس تو هم بالاخره قبول کردی دیگه کم کم داشتم نا امید می شدم منو با این شماره می تونی پیدا کنی .....0911 ( وای دیگه کم کم داشت باورم می شد که منم کیانو با تمام وجود می خوام آخه واقعا خواستنی بود ) خوب عزیزم من مزاحمت نمی شم با من کاری نداری خانمی ؟ - نه مرسی که زنگ زدی من هیچی هیچی بگذریم خوب خداحافظ ... ( صدای خنده کیانو شنیدم و بعد اون گوشیو گذاشت ) منم به سمت تختم رفتمو دراز کشیدم همون طوری که تو فکر اتفاقات امروز و مخصوصا کیان بودم خوابم برد ... خلاصه روزها می گذشتو من به کیان بیشتر عادت می کردم آخه اون طوری بود که منو به خودش جذب می کرد اون تقریبا همه جا با من بود بیشتر وقتمو با اون می گذروندم  همه دقایقم کم کم داشت به کیان خلاصه می شد رابطه منو اون طوری شده بود که اگه اونو نمی دیدم یا باهاش حرف نمی زدم احساس می کردم یه چیزو گم کردم همش بال بال می زدم تا اون خودش به من زنگ بزنه اما تحملم زود تموم می شد و خودم به اون تلفن می زدم اون  می یومد دنبالم منو می رسوند کلاس بعدم منو بر میگردوند خونه بیشتر وقتهام با اون می گذشت وقتی هم بیکار بودم با اون تلفنی صحبت می کردم یا می رفتم بیرون و با اون روی برگهای زرد پائیزی قدم می زدم  ( آخه شروعه آشنایی  اونا اول پائیز بود ) روی اون برگهایی که خش خش صداشون  به من یادوری می کرد که با کیانم کیان ....  و این برای من از همه چیز بهتر بود من به سمت آینده ای پیش می رفتم که نامعلوم بود نمی دونستم چکار می کنم اما یه جاذبه یا شاید بهتر بگم سرنوشت منو دنبال خودش مثل یه برده می کشید بردهای که می دونست این راه پایانی نداره اما ادامه می داد چون وقتی با اون بود آروم بود ، کم کم عاشق کیان شده بود کیانی که یه روز از اون می ترسید الان آرامش بخش اون شده بود در واقع تموم وجود اون شده بود اون ادامه می داد  و خودشو به اون سپرده بود  همه چیز خوب بود تا زمانی که  ...  یه روز اون روز کذایی بالاخره رسید  اون روز که کیان با گذاشتن یه آهنگ شروع به گفتن حقیقت کرد اون آهنگ این بود

      ما به هم نمی رسیم                                               مثل خورشیدیمو ماه

         تن تو خاک بهشت                                                    تن من پر از گناه

          تویی یک روز بهار                                                   یـار تو خورشید گرم

       من شبی بی همدم                                             یک شب سرد و سیاه     

     من به دنبال تو با پای برهنه                              تو جوونو تازه ای من پیر و  کهنه  

تویی یک مرغ سپد عاشق چشمه و رود            من گل آلوده . تلخ  قطره آبی ته چاه

تویی در راه سفر سفری دور و دراز                   تـن بی قدرت من عاجز از این همه راز

     من به دنبال تو با پای برهنه                               تو جوونو تازه ای من پیر و کهنه  

    ما به هم نمی رسیم                                               ما به هم نمی رسیم   

 

وای کیان خیلی آهنگه قشنگی بود منو خیلی تحته تاثیر قرار میده فکر نمی کردم آدمی به انرژی تو از این آهنگهای غمگین گوش بده  تو هم این آهنگو خیلی دوست داری مگه نه ؟

آره عزیزم منم این آهنگو خیلی دوست دارم اما دو دلیل داره اونام اینه که این آهنگ هم منو آروم می کنه هم ... بالاخره آدمهای با انرژی هم زمانی احتياج به این دارن که غمو غصه هاشونو با یه چیز فراموش کنن با من موافق نیستی خانمی ؟

چرا موافقم اما کیان تو می خواستی یه چیز دیگه هم بگی که نگفتی مگه نه ؟ ! _ مثل اینکه تو دیگه داری از نفس کشیدنهای منم منظورمو می فهمی شیطون  _ خوب دیگه چکار کنم بالاخره هر چی نباشه من وتو بیشتر وقتمون با همیم خوب حالا حرفو عوض نکن دلیل دومیو که این آهنگو دوست داری نگفتی ؟

_ ببین. ... من خیلی وقته می خوام خیلی چیزهارو بهت بگم اما ... اما خوب نمی تونم یعنی نمی خوام با گفتن این چیزها تو رو از دست بدم ببین من این آهنگو واسه این دوست دارم که تقریبا اون چیزهایو که من می خوام به تو بگمو نمی تونم اون می گه تو رو خدا اینطوری نگام نکن ببین عزیزم من باید واسه 4 ، 5 روزبرم سفر  تو این چند روز که من نیستم به حرفهای من و این آهنگ خوب فکر کن ببین به چه نتیجه ای می رسی من تو این مدت نمی تونم باهات ارتباط داشته باشم و این فرصتی می شه که تو بتونی خوب به حرفهای من فکر کنی و از اونا یه نتیجه خوب بگیری ... چیه چرا اینطوری نگام می کنی ؟ من دارم واقعیتو می گم  _ یعنی کیان تو زندگی تو چیزی هست که تا حالا بهم نگفتی آره ؟ یعهنی انقدر بده که اگه بگی ممکنه من از زندگیت برم ؟ یعنی من تا حالا متوجه اون نشدم که باید تو اونو با یه آهنگ به من بگی ؟ وای کیان تو رو خدا بگو الا ن از نگرانی می میرم ؟ _ وای چته تو دختر یه ریز داری حرف می زنی خوب صبر کن می گم اما یه کم فکر کن بعد فقط 4 روز ؟ بعدش قول می دم که بگم باشه عزیزم ؟  .... اون شب کیان وقتی منو رسوند واسه 4 روز از من خداحافظی کرد اما نمی دونید تو این 4 روز دنیا به من چطوری گذشت هر فکری که تو این عالم بود از فکر دختر بیچاره داستان ما گذشت به جز ... اما خوب اون دیگه نمی تونست تحمل کنه به کیان تلفن زد اما فقط لین پیغامو می شنید تلفن مورد نظر شما خاموش می باشد   وای وای دیگه نمی دونست چکار کنه نمی د ونست دردشو به کی بگه ؟ وای خدا هیچ وقت دنیا رو انقدر تیرو تار ندیده بود اون دختر لوس بابا حالا انقدر از بابا دور شده بود که حتی وقتی باباشو می دید تو فکر بود  کم کم همه موضوعو رو فهمیده بودن که اون دختر معصوم دیگه عوض شده اما نمی دونستن چرا تو این 4 روز خواب و خوراک دخترک قصه ما تبدیل شده بود به غصه ، آه و گریه اما اون نمی دونست که باید چکار کنه واسه همین ترجیح داد منتظر بمونه تا کیان بیاد روز 4 که وقتی صبح از خواب بیدار شده بود هنوز کمی گیج بود چون شب قبلش دیر خوابیده بود هنوز داشت دور خودش تلو تلو می خورد که صدای تلفن بلند شد با صدای تلفن انگار از عمر دخترک قصه ما کم شد دل اون شروع به تپیدن کرد با ترسو لرز سراغه تلفن رفت  _ بله ؟ _ سلام عروسک کیان دیگه نمی خوام بهت بگم عروسک می خوام بگم نفس کیان چطوره موافقی ؟ _ کیان ( صدای گریه ) کجا بودی من مردمو زنده شدم دیگه نمی دونستم باید کجا رو دنبال تو بگردم داشتم دیوونه می شدم ( هق هق ) _ چرا گریه می کنی حالا که اومدم  دیگه گریه نداره تو ور خدا بسه من نمی تونم اشکهای و رو ببینم بسه دیگه ؟ _ من می خوام تو رو ببینم باشه تو رو خدا ؟ _ باشه عزیزم من که از خدامه لباساتو  بپوش من تا 1 دیقه دیگه دم درم باشه عزیزم ؟ _ باشه پس من می بینمت  . ( گوشیو گذاشت اما حواسش نبود که چطوری آماده شد ) بوق بوق   .... ( صدای دویدن )

وای خدای من کیان چرا انقدر پیر شده بود نه این کیان من نبود اون اون حتی یه کم از موهاشم ریخته بود وای نمیتونم باور کنم کیان کیان .... تو رو خدا بگو چه اتفاقی افتاده تو که داری منو می کشی تو رو خدا بگو بگو کجا بودی چرا انقدر عوض شدی ؟ بگو دیگه منو کشتی که ؟ _ وای صبر کن تو که بازم مسلسل وار شروع کردی به حرف زدن بابا مهلت بده اگه نگفتم بعد تو منو مجازات کن ؟همش مثل پیر زنها تند تند حرف بزن  _ ( خنده و گریی دختر با هم  قاطی شده بود ) _ راجعه به اون شعر خوب فکر کردی ؟

_ آره اما نتونستم بفهمم منظورت چیه ؟ یعنی نتونستم حدس بزنم که تو با این شعر چیو می خوای به من بگی مخصوصا اونجا که می گه ما بهم نمی رسیم ؟ _ خوب تو درست دست گذاشتی رو مسئله اصلی ببین ... من یه مشکل بزرگ دارم اونم اینه که ... تحملشوداری بشنوی ؟ _ آره تو رو خدا بگو ؟ _ اونم اینه که من موندنی نیستم مدتش اصلا معلوم نیست  اما اما ... _ نمی فهمم این حرفاتو نمی فهمم تو رو خدا کیان راستشو بگو ؟ _ گریه نکن عزیزم من که دارم می گم صبر کن من من مریضم یه مریضی سخت که اصلا معلوم نیست چقدر دیگه زنده باشم ... _ وای نه نه نه ... کیان تو رو خدا منو از خواب بیدار کن من دارم خواب می بینم مگه نه ؟ _ کاش اینا همش یه خواب بود اما نفس کیان اینا همش حقیقته یه حقیقت که کم کم داریم به زمانش نزدیک می شیم ...  من مريضم اينو كه بهت طفتم يه مريضي سخت  كه مي ىونم أخرش ديه اين دنى روم كه نبودم رفته بودم بيمارستان تا ببينم كه بالاخره ما رفتني هستيم يا موندني بخدا عزيزم من اصلا نمي خواستم اينطوري بشه من تو رو واسه هميشه خودم مي خواستم باور نمي كني قبل از اينكه ببينمت هيج اميدي نداشتم اما  الان دارمو نمي تونم بمونم تو بفهم  (واي فكرشو بكنيد كه دختر داستان ما جه حالي داشت )  بالاخره کيان رفت خيلی سخت و خيلی غم انگيز و تنها أره دوست جونام اون رفت و دختر داستانه منو واسه هميشه تنها گذاشت و رفت  ببخشيد اگه غم انگيز تموم شد اما خوب چه مي شه كرد واقعيت اين بود و منم كاريش نمي تونستم بكنم  (اگه کم نوشتم آخرشو واسه اين بود که سخت بود توصيف اون روزها )  

 

من با این دوران زندگی کردم یه زندگی سخت که شاید هیچ کودمتون تا حلا اونو تجربه نکردین و من اینو امیدوارم که هیچ وقتم تجربه نکنید چون یکی از سخت ترین دوران زندگی من بوده و هست . اگه تو این مدت سرتونو درد آوردم معذرت می خوام  آخه پائیز شروع شده بود و منو یاد خاطراته تلخ اما در عین حال شیرین و واقعي   انداخت بود و من مجبور شدم بنویسم ار همه اونایی که به من گوش کردن و تا آخرین لحظه پا به پای من ا ومدن ممنونم . تا بعد . سپیـــــــــــــده

 

من منتظر نظر هاي خوب و در عين حال مهربونتون هستم .

 

 

 

 


عناوین مطالب وبلاگ

قسمت آخر و .... :: یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢





   





این قالب فقط برای وبلاگ بیا با هم باشیم طراحی شده است .
« بیا با هم باشیم »
http://sepidehjoon.persianblog.ir
sepi_dark_devil@yahoo.com

سپیده - 2003