E-MAIL
ARCHIVE

Flash player plug-in





  L O V E   S T O R Y 

با هـم باشـيم

http://pourhamzeh.blogsky.com - بدون شرح

http://paaeez.persianblog.ir - برگای زرد پائیز

 

Copyright :
. استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر نام ماخذ ( بیا با هم باشیم ) و یا لینک به یادداشتها مجاز است
All Rights Reserved!
Sepideh - 2003

 

 

چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢

عشق نفرت انتقام

و اینک باز سلامی که معلوم نيست به کجا ختم می شه  با چه خداحافظی  و با کدوم انتها خوب يا بد ؟؟!!  می دونيد بعضی مواقع آدم دلش می خواد خيلی اتفاقا بيوفته اما نمی دونه که برای رسيدن به اونا بايد چکار کنه . آيا اونا خوبه يا بد ، مفيد يا مضر فقط می دونه که دلش می خواد و دل با عقل نمی تونه مبارزه کنه

 

عشق ، نفرت ، انتقام

اون دلش خيلی چيزها می خواست . دلش می خواست بره سفر يه سفر طولانی يه سفر که اونو از اون دور کنه به خودش نزديک . دلش می خواست خورشيدو ببينه و گرماشو حس کنه  . دلش مـــــی خواست مثل بارون عشقشو بباره . اما ... اون فقط دلش می خواست نمی دونست که چکار کنه نمی دونست که اين حس عجيبه از کی به دست آورده اون حس عشقه يا نفرت می دونست که عــــــشق داره جاشو به نفرت می ده و خودشو مقصر نمی دونست چون اون خواسته بود . واسه اينکه نفرتو از عشقش ياد گرفته بود خيلی زجر آوره که از عشقت که همه چيزت بوده ياد بگيری که متنفر باشی ؟!

 بازم  دلش می خواست نوازش دست اونو يه بار ديگه حس کنه اما ديگه دير شده بود . دير و اون برای هميشه از پيشش رفته بود اونو اولين و آخرينه خودش می دونست دلش می خواست که يه بار ديــگه باهاش حرف بزنه يه بار ديگه با هم تو بارون قدم بزنن و بگه قلبشو با صداقت به اون داده زجر آوره که قلبتو که روزی پر از عشق به يه نفر هديه دادی با نفرت ازش پس بگيری ...

تمنا رو می شد تو چشماش ديد . هميشه فکر می کرد بدون اون حتی يک لحظه هم نمی تونه زندگی کنه حالا می ديد که بدون اون داره راه می ره ، نفس می کشه ، توی بارون قدم می زنه . هميشه فکر می کرد فقط اونه که زيباییها رو می بينه فقط اونه که صدای کلاغو دوست داره فقط اونه که دلش مــی خواد روی برگهای پائــيزی راه بره حالا  اون کجا بود مشغول چه کاری بود داشت با کی توی بــــارون راه می رفت ...

عشق و نفرت در کنار هم زندگی می کنن و فاصله کمی با هم دارن . وقتی حس کرد که ديگه اون چشما ماله اون نيست و داره بهش دروغ می گه ترسيد اما بازم شک کرد و ادامه داد وقتی حس کرد که دستا گرماشونو از دست دادن لرزيد وقتی عشقشو با يه کی ديگه ديد ؟! عشقی که هميشه بهش می گفت که تو همه چيز منی يعنی همه اون چيزا رويا بود ؟؟!! ... دلش می خواست باور نکنه که داره به آخر جاده می رسه ولی  اون جاده رو طی کرده بود و به ته خط رسيده بود.. اما چه پست و بی رحم .. حالا ديگه حالش از همه چيز به هم می خورد از بوی نم بدش می يومد از راه رفتن توی بارون تنفر داشت چون اونو ياد يه نفر که هيچ چيز به غير از لجنزاری که خودش توش شناگر ماهری بودمی 

انداخت . حالا ديگه دلش نه بارون می خواست نه صدای کلاغ ، نه خورشيد و نه قدم زدنو  اون فقط دلش گريه می خواست حالا ديگه می تونست عشقشو مثل بارون بباره باريدو باريد  تا دلش از اون عشق که روی دلش سنگينی می کرد خالی شد اون عشقو ديگه دوست نداشت چون احساس نا پاک بودنو توی اون زنده می کرد حالا ديگه نمی تونست به هيچ کس اعتماد کنه آخه عاشق ما عشقشو با دوستش ديده بود دوستی که ادعای دوستی می کرد دوستی که تو تک تک لحظات با اون بود دوستی که حس عاشق مارو می دونست می دونست که با هر نفسی که می کشه يه بارم اسم ناپاک عشقشو می بره و واسه همين بود که نمی تنست باور کنه اون باريد وباريد تا عشق جاشو به برادرش نفرت داد و به اون اجازه داد که تمومه ميدونو تسخير کنه و بتازه حالا ديگه دلش می خواست همون بلايی رو سرش بياره که روزی اون با ريا سر عاشق ما آورده بود ...دلش می خواست اون اشکها رو که با تمام وجود ريخته بود پس بگيره   .. حالا هر نفسی که می کشيد نفسی که يه روز فقط به خاطر اون بود حالا  فقط واسه اين بود که بتونه روزی تلافی کنه و مطمئن بود که می تونه اين کارو بکنه چون اين بار نفرت با  پدرش همراه و يک صدا شده بود انتقام  ..

فقط از خودش می پرسيد چرا؟؟؟؟؟؟

چرا اون بايد به چشمهای من دروغ می گفت ؟!

چرا بايد عشق زيبامو به نفرت تبديل می کرد ؟!

چرا بايد اون به انتقام گرفتن از کسی فکر کنه که روزی عشقش بود ه ؟!

چرا به من می گفت که منو دوست داره ؟!

چرا اين کار با من کرد ؟!

چطور تونست به من بگه که از يکی ديگه خوشش می ياد ؟!

چرا به من نگفت که اونا همش يه بازی بود ؟!

فکر کرد و فکر کرد ديد که تو اين دنيابی رحم بايد جنگيد . پس شروع کرد جنگيدو جنگيد  اول از همه با خودش با خودش که ياد بگيره مثل اون پست باشه و بی رحم ...

بازم خودشو به اون رسوند اما اين بار با نفرتی که شبيه عشق بود . عشقی که خودش خواسته بود پيش رفتو پيش رفت به عشقش دروغ گفت  اما با زجر چون هنوز نتونسته بود کاملاً پست بشه .. اونو پرستيد اما اين بار با نفرت و از روی انتقام  .. اونو بوسيد اما اين بار اين بوسه از روی عشق نبود از روی احساس نبود  فقط برای انتقام .. دستشو گرفت با گرما اما اين بار برای کشيدن اون به همون لجنزاری که بود ... خنديد اين بار از ته دل فقط به ياد  گريه های قبلی خود و خالی کردن دلش از عشق توسط اشک اون يار هميشگی  ... اون بوی انتقامو حس می کرد اين بار ناراحت نبود احساس رضايت می کرد  عاشق ما جنگيد تا تونست اونو به دام بندازه .. خنديد از روی تنفر تا حالا حسش کردين ؟ وقتی مطمئن شد که اون تويه لنجنزاری که خودش دلش می خواست و با پستی اونو ساخته بود و به عاشق ما هم ياد داده بود که توی دنيا تنفرم وجود داره و می شه دليو که يه روز پر از عشق بوده به دلی پر از کينه تبديل کنی ،  گرفتار شده بهش خنديد ،اونو کوچيک کرد ، خورد شدنه  اونو ديدو تکون نخورد چون خودش خواسته بود که بهش دروغ بگن عاشق ما هنوزم در حال جنگه نه با اون با خودش چون هنوزم رفتنشو با اين همه نفرت باور نداره اون با خودش می جنگه که ديگه گرفتار يه لجنزار ديگه نشه که ديگه نخواد با خودش بجنگه و دلشو که روزی مالامال از عشق بود به دلی پر از کينه و نفرت و انتقام تبديل کنه  . دلش می خواد  با کسايی که صداقتو دوست ندارن و با ريا زندگی می کنن بجنگه اما حالا بی تفاوت شده و سرد شايد روزی اين موضوع ناراحتش می کرد حالا ديگه نه ... چون قلبشو باخته بود اونو که با صداقت هديه داده بود پس آورده بودن اونو شکونده بودن و همين بس بود برای بخشيدن قلب صادق به پدر و پسر نفرت، انتقام  ....

 

 

تا بعد . سپـــــــیــــــــده

 

 


عناوین مطالب وبلاگ

عشق نفرت انتقام :: چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢





   





این قالب فقط برای وبلاگ بیا با هم باشیم طراحی شده است .
« بیا با هم باشیم »
http://sepidehjoon.persianblog.ir
sepi_dark_devil@yahoo.com

سپیده - 2003