ادامـــــــــــــــــــه ماجـــــــــــــــــــــرا

سلام من پس از مدتها تونستم بيام . قالب وبمو عوض کردم اما دريغ غ غ غ غ غ ...

چون کاملا بهم ريخته بود و حتی يادداشتهای ارسالی منو هم دريافت نمی کرد . به هر حال الان تقريبا  درست

شده و من می تونم بنويسم از اين موضوع هم خيلی خوشحالم . 04.gif

با پوزش از اينکه اعلام نتايج تست هوش کمی به تعويق افتاد می ريم که با هم ادامه ماجرا رو داشته باشيم .

و اينـــــــــــــک :

پس عشق اينبار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد . اما او آنقدر غرق در شادی و هيجان بود که حتی 

صدای عشق را نشنيد . ناگهان صدايی مسن گفت :  بيا عشق من تو را خواهم برد . 

عشق آنقدر خوشحال شد که فراموش کرد نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره

را ترک کرد . وقتی به خشکی رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و تازه عشق فهميد که به پيرمرد بدهکار است

چرا که جان او را نجات داده بود .

عــشق از علــم پرسيد : او که بود ؟

علم پاسخ داد : او زمان است

عشق گفت : زمان ؟!اما چرا او به من کمک کرد . ؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است . 02.gif 

لطفا اونايی که جواب صحيح داده بودن با مدير پرسين بلاگ تماس بگيرن و جايزه خود را دريافت نمايد . 04.gif

نظر يادتون نره ها  .

راستی يه مژده . از فردا در اين وب مطالب  مهمی از قبيل رنگ روزها و ... نوشته خواهد شد . ما اينيم

تـــــا بعــــــــــــــد در پنــــاه خدای ع ... بــــا شيد . 23.gif من منتظرما

 

 

 

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابی

سلام. نه عزيز بابای خودم نيست.از اينجور چيزها زياد شنيده بودم و بر اساس شنيده ها داستان رو از خودم گفتم. به هر حال ممنون... قالب نو مبارک

قایقی خواهم ساخت

سلام . سپيده جان . من می خواستم در نوشته های قبلي ات کامنت بزام ولی هر چی تلاش کردم نشد . يعنی کلی نوشته بودم . می فرستادم ولی اضافه نمی شد . با توجه به اينکه نتيجه را اعلام کردی ولی من همون نظر قبلی ام که نشد بنويسم می نويسم . ؛ نظر من اينه که اين داستان بايد حلاجی بشه و مشخص بشه مربوط به کدوم زمونه است . اگر برای گذشته باشه به احتمال قوی غم بايد اونا سوار قايق خودش می کرد . اگر مربوط اين دوره و زمونه ای که ما توش زندگی می کنيم به احتمال قوی ثروت می تونه عشق را با خودش ببره . حتما می گی چرا ؟ خب قديم نديما عاشقا کنج عزلت می گزيدند و زانوی غم بغل می کردند ولی توی اين دور و زمونه نيازی به اين کار نيست با ثروت می تونی عشق را بخری يعنی همه عشقا عشق به ثروت طرف مقابله نه برای خود طرف . همه معشوقه های اين دور و زمونه شدن هفت خط روزگار . ديگه زمان هم نمی تونه اين مشکل را حل کنه . فقط شادی می تونه مشکل ما را حل کنه . من مطمئن بودم نظر تو همون زمانه .

قایقی خواهم ساخت

حالا با اينهمه پرچونگی من اين را هم بگم اگه او مسافر (‌عشق ) که تو جزيره جا مونده يه دفه ديگه جا موند بياد با قايق من بريم . منم قايق دارم ها . احتمالا تا اون موقع کار قايق من تموم می شه و خواهم انداخت به آب . دور خواهم شد از اين شهر غريب ؛ که در آن هيچکسی نيست که در بيشه عشق قهرمانان را بيدار کند .

مصطفي

سلام سپيده جون...چه عجب بقيشو نوشتی...من تو يادداشت قبليت يه بار کامنت گذاشتم..اما بيشتر از اون هرکاری کردم نشد...فکر کردمسيستم من مورد داره که ظاهرا بلاگ تو مشکل داشته....در مورد مطلب هم مهم نيست کی نجاتش داد..مهم ايه که نجات پيدا کرد......منتظر مطالبت در مورد رنگ روز ها هستم....اگر از عشق....خدا کنه اين کمنتم بياد ديگه

yasamin

سلام سپيده جون ..... من بردم !!!!:D جايزمو با پست برام بفرست ... راستی سراغ منم بيا ... خوشحال ميشم ... بای

خاله ريزه

سلام دوستای گلم....۲۰ شهريور برای کمک به مهرانه دور هم جمع ميشيم....منتظر حضور گرمتون هستم....

علی سیاه

قالبت بهتر شده ...متنت رو هم بعدا می خونم

hamed

سلام سپیده جون قالب نو مبارک ما که درست حدس زديم پس به فکر جايزه باش در ضمن ممنون که بهم سر زدی شاد باشي

میثم

سلام آقای قايق راست ميگه منم همين مشکل رو داشتم! اما متن رو کپی کردم و نگهداشتم که الان ميذارم!......... : سلام سپيده خانم،‌ ممنون که نظر دادی!‌ منم حالا انجام وظيفه ميکنم. ببين شما گفتی همه حواس زندگی ميکردند، ولی ثروت و علم و زمان که يه حس نيستند! ولی به نظر من حس از خود گذشتگی ميتونه اينجا کمک کرده باشه! منتظرم. فعلا تا بعداً . راستی منظورت از خدای ع..... چی هست؟ خدای عشق؟ خدای علی؟ .... يا چی؟ يا حق!