قصه کوتوله ها و درازها

  02.gifسلام بازم منم   بازم با يک دل گرفته و تنها اومدم تا با شما صحبت کنم شايد فرجی بشه

   الان هوا ابريی و من بيش از پيش دلم گرفته . اما من نمی تونم تسليم شم يعنی نمی خوام تسليم شم

   می خوام يک داستان بگم : يک نفر قدش بلند بود بهش گفتن : چرا قدت بلنده ؟

   بيا بريم زندون . گفت : عوضش يواش راه می رم . هيچی هم حرف نمی زنم

       ولش کردن و ديگه نبردنش زندون  تا بعد در پناه او باشيد 23.gif

/ 3 نظر / 4 بازدید
faryad

سلام/يعنی من و نميبرند زندان/از رو هستی اينگونه تو دلتنگ.... سپيده جان اگه باز از دلتنگی بنويسی به خدا بهت سر نميزنم..... خودم غم و غصه ام به حد کافی زياد دوست ندارم دوستهامم .... اين گونه باشند... بای